جبهه آزادی‌بخش بیلبورد‌ها

زندگی انسان، تقریباً از نیمۀ دوم قرن بیستم لبریز از رسانه‌های گوناگون شده است. هرکجا که رسانه نفوذ می‌کند، متعاقباً تبلیغات نیز به جوامع انساني نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شوند، تا آنجا که به ما بگویند چه بخریم، به چه چیز فکر کنیم و به چه چیز شبیه شویم. حتی در فضای تنگ‌و‌تاریک ماشین‌هایمان، با رادیوی خاموش، در امتداد بزرگراه‌های خالی از سکنه، رسانه‌ها در فرم‌های یکپارچه‌ای به نام بیلبوردها به ما دسترسی پیدا می‌کنند. این نوع از تبلیغات باوجود اینکه عمیقاً در تغییر پیام‌های تلویزیون، رادیو یا رسانه‌های مکتوب ناتوان هستند، در عوض قادرند توانایی خود را در تاریکی شب، بر روی تابلوهای غول‌پیکری که بر فراز خیابان‌ها و بزرگراه‌ها قرار دارند به رخ بکشند.

در مقابلِ این قدرت غیرقابل انکار، جبهۀ آزادی‌بخش بیلبوردها1، در بیست‌و‌یک سال گذشته، به‌خوبی توانسته پدیدۀ تبلیغات-در-فضای-باز را تحت‌الشعاعِ خود قرار دهد. فلسفۀ آن‌ها می‌طلبد که بسط و گسترش آگهی‌ها از نظر حرفه‌ای دقیق و به‌راحتی قابل حذف باشند. آن‌ها توطئه‌گرانِ اسپری-به‌دستِ بی‌دغدغه نیستند. این داستانِ آن‌هاست. لازم به تذکر است که تنها نام افراد زنده، به‌دلایل واضح تغییر کرده است:

در سال‌های پایانی دهۀ ۱۹۷۰، در حالی که بقیۀ جهان به نظر می‌رسید درگیر گروه‌بندیِ دوباره و بازگشت به آنچه به‌اصطلاح عادی‌سازی می‌گفتند بودند، گروه کوچکی از ساکنین سانفرانسیسکو گرد هم آمدند تا این روند بازگشت و عادی‌سازی را بشکنند. سرگرمی و ماجراجویی ارزش‌های اصلی این انجمنِ ناشناخته بود؛ به‌عبارتی: هرچه چالشِ پیش رو سخت‌تر، بهتر! به‌عنوان مثال، ایدۀ آنها این بود که عنصر خطر، به جای اینکه از میزان سرگرم‌کنندگی کم کند، به شدتِ آن می‌افزاید؛ و بنابراین شوخی‌ها و ماجراجویی‌های آن‌ها انرژی خلاق شخصیت‌های متفاوت گروه را به چالش می‌کشید. کلوپ خودکشیِ سانفرانسیسکو2 – [نامی که آنها بر خود گذاشته بودند] – بسیاری از گروه‌های خلاق بعدی را ایجاد کرد و بر آنها تأثیر گذاشت؛ بی‌ال‌اف3 یکی از دیرپاترین و شرورترین آن‌ها بود.

مردی به نام گری وارْن4، با درخشش بی‌چون‌وچرای خود، اعضای این گروه را گرد هم آورد و جرقه‌ای میان آنها ایجاد کرد. هر عضوی از انجمنْ توانایی راه‌اندازی هرگونه رویدادی5 را داشت، اما گری وارن به همراه شریکش – آدرین بورک6 – که از بنیان‌گذاران کلوپ خودکشی بودند، یک شب، اعضای گروه را به مراسمی با عنوان «Enter The Unknown» به معنی «ورود به ناشناخته‌ها» دعوت کردند. شرکت‌کنندگان در مسیر ورود، چشم‌هایشان را می‌بستند و به مقصدی نامعلوم هدایت می‌شدند. هنگامی که به آنجا می‌رسیدند، به‌ کمک طنابی به پشت‌بام ساختمان صعود می‌کردند، که بر روی آن بیلبورد دوطرفه‌ای نصب شده بود. در دو طرف تابلو، پیام تجاری مشابهی به چشم رهگذران می‌خورد.

وارن گفت: «همین حالا باید این بیلبورد را تغییر بدهیم و خودمان تصمیم بگیریم که چه محتوایی داشته باشد.» او نسبت به این شوخی کاملاً صریح و قاطع بود! آنها قصد تخریب بیلبورد را نداشتند؛ تنها می‌خواستند شاخ‌و‌برگی به کمک سیمان نرم7 به آن اضافه کنند که به‌راحتی قابلیت جابجایی داشته باشد و آسیبی به بیلبورد وارد نمی‌کردند. وارن به همراه خود کاغذ، رنگ و چسب را آورده بود و اعضای انجمن نیز نظرات خود را در خصوص پیام جدید ارائه می‌دادند. پس از مدتی هم‌فکری، ده‌ها راهکار برای بهبود آن پیشنهاد شد و به رسم دموکراسی، دو مورد از آنها با رأی‌گیری انتخاب شدند. اعضای انجمن، بیلبورد را رنگ کرده و دو پیشنهادِ تأیید شده را بر روی آن نوشتند. در یک سوی بیلبورد جملۀ زیر به چشم می‌خورد:

«با احترام به خود، با کثافت مبارزه کنید/ مرطوب‌کنندۀ جدیدی از شرکت مکس فکتور»8

و این جملۀ ناملموس‌ و بسیار جذاب‌تر، که به زیباییِ پیام قبلی می‌افزود:

«با خودآزاری با آنها بجنگید/ تخریبگر جدیدی از شرکت اَکس فکتور (اکس به معنای تبر)»9

«من واقع‌بین هستم/ من فقط فکت (به معنی واقعیت) می‌کشم»10

جنبش آزادی بیلبورد‌ها نیز که به‌تازگی به‌پا شده بود، روی بهبود این بیلبوردها نقش پررنگی داشت.

بالا بردن کیفیت یک بیلبورد یا بهسازی آن، همان‌طور که در مقالۀ فرانتز11 سال ۱۹۹۰، «هنر و علم بهبود بیلبورد» توضیح داده شده است، یک کار پرزحمت است. در مقدمۀ این مقاله، نویسندگان اذعان می‌کنند که در اکثر موارد، استفاده از اقدامات احتیاطیِ دقیق – حتی وسواسی – که بی‌ال‌اف به آنها متوسل شده است، آن‌قدرها ضروری به نظر نمی‌رسد؛ «یک قوطی رنگ اسپری، یک روح و یک شب آرام، تمام چیزی است که واقعاً به آن نیاز دارید.» بااین‌حال، بی‌ال‌اف، با الهام از گری وارن، اصرار داشت که اصلاحات بیلبورد باید موقتی و قابل جابجایی باشند و به مواردی که روی آن چسبانده شده‌اند آسیب نرسانند و به همان اندازه که پیام اصلی با تابلو یکپارچه شده است، با آن هماهنگ باشد.جک ناپیرِ (جان لا)12 13 نوزده ساله که مجذوب این نوع از بهره‌بریِ کلوپ خودکشی بود، با خود فکر کرده بود که چه ایدۀ خوبیست که ثروت و قدرت شرکت‌های آمریکایی را با وام‌گرفتن فضاهای آنها، حتی به‌صورت موقت، برای واقعی‌کردن و بسط‌دادن ایده‌های خودش به چالش بکشد و منتشر کند. او همچنین جنون و شیفتگی نوجوانانه‌ای به سبک مبارزان نینجا، برای انجام عملیات مخفیانه داشت؛ برای مثال، این‌طور فکر کرد که شعار تبلیغاتی شرکت مَکس فَکتور14، که ایدۀ نوآورانه‌ای هم بود، می‌توانست بسیار محکم‌تر و نوین‌تر اجرا شود!

یکی دیگر از اعضای کلوپ خودکشی، ایروینگ گلیک15 بود که با تمام وجود با ناپیر موافق بود. گلیکِ چهل‌و‌سه ساله، با یک پای معلول و عصا، در ساعات ابتدایی روز، با ناپیر در خیابان‌های سانفرانسیسکو به گشت‌وگذار می‌پرداخت و به‌دنبال بیلبوردهایی بود که پتانسیل بهتر‌شدن داشتند.

دسامبر سال ۱۹۷۰ بود که ناپیر با گلیک در مکان معینی در سانفرانسیسکو، در یکی از کوچه‌های محلۀ چینی‌ها پرسه می‌زدند؛ گلیک سوار بر فورد گلکسی ۵۰۰ آخرین مدل، که صندلیِ سرنشین آن با یک صندلی بادی جایگزین شده بود، منتظر نشسته بود. سقف ماشین نیز پوشیده بود از غذاهای چینی که به‌اندازۀ یک میهمانی خریداری شده بود؛ به‌گونه‌ای که از اطراف آن به سمت پایین، بر روی صندوق‌عقب می‌ریخت و ماشین را کثیف می‌کرد. در آن زمان، گلیک با یک سری مشکلات زناشویی دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد، که ناپیر ترجیح می‌داد آنها را نشنود؛ اما باید می‌پرسید: «ماجرای این غذای چینی چیه؟»

گلیک توضیح داد: «یه بچه با یه تشت بزرگ از ته‌موندۀ غذا از این رستوران اومد بیرون و من هم بابتش بهش یه پنج دلاری دادم.»

ناپیر گفت: «اوه!» گلیک برف‌پاک‌کن ماشین را روشن کرد و غذاهای ریخته شده روی شیشه را کنار زد، و یک تکه سس صدف که به شیشه چسبیده بود را از جلوی دیدشان پاک کرد. آن‌ها در شبْ شروع به حرکت کردند. 

ناپیر و گلیک بیلبورد مورد نظر خود را پیدا کردند! تبلیغی برای سیگارهای شرکت فَکت16 که در نُه نقطۀ متفاوت سرتاسر شهر قرار داده شده بود. بر روی آنها نوشته شده بود:

اعضای این جنبش، از تابلوهای شرکت فَکت بازدید به عمل آوردند و میزان دسترسی، نور و امکان فرار17 را بررسی کردند. همچنین اندازۀ حروف را سنجیدند، نمونه‌های رنگ را گرفتند، فونت‌‌های مختلف را با یکدیگر مقایسه کردند و روکش‌هایی ساختند که با سیمان نرم روی بیلبوردها نصب می‌شد. 

اولین جبهه آزادی‌بخش بیلبورد از سانفرانسیسکو در روز کریسمس ۱۹۷۷ انجام شد. اعضای موسس شعار “من واقع بین هستم. من فقط حقایق را دود می کنم” را مطرح کرده بودند.که آن‌ها آن را تبدیل به شعار “من کاملاً بیمار هستم. من فقط حقایق را دود می‌کنم” تغییر دادند.

روز کریسمس سال ۱۹۷۰بود که اعضای این تیم با لباس‌های کارگری که پشت آن نشان «Acme» چاپ شده بود، بالأخره موفق شدند که ایدۀ خود را عملی کنند! ساعات پایانی بعدازظهر بود که اصلاحات نهایی را بر روی بیلبورد ششم نصب کردند، که نوشته شده بود:

«من واقعاً مریضم/ درواقع فقط دارم فَکت (به معنای واقعیت) می‌کشم»18

همچنین آنها یک فلش بزرگ بر روی بیلبورد نصب کردند که از کلمۀ «واقعیت» به سمت هشدارِ خطر سیگار‌کشیدن اشاره می‌کرد!

این بیلبورد بر روی پشت‌بامی در کنج خیابان میژِن اَند آرمی19 جا خوش کرده بود. ناپیر و تیم جنبش آزادی در حال جمع‌کردن وسایل خود بودند که به مکان بعدی بروند و بیلبورد دیگری را نصب کنند که ناگهان ماشین پلیسی از دور به چشمشان خورد و آنها را متوقف کرد. افسر پلیس پیاده شد و به بالا سر خود به سمت بیلبورد که بخشی از آن پشت نماهای ساختمان پنهان شده شده بود، نگاهی انداخت. ناپیر و دستیارش، استیو جانسون20 از نردبان پایین آمدند. در حال پایین‌آمدن بودند که به سمت دیگر نگاهی انداختند و چشمشان به یک خودروی دیگر پلیس در آن سوی جاده افتاد که به سمت آنها می‌آمد.

آن دو آدمِ شوخ اما ناامید که به دام پلیس افتاده بودند و نمی‌توانستند با خیال راحت از نردبان پایین بیایند، تصمیم گرفتند انرژی خود را صرف دلیل و بهانه‌آوردن کنند. سپس ناگهان مأموران ضلع جنوبی ساختمان به داخل وسیلۀ نقلیۀ خود پریدند و با سرعت حرکت کردند. ناپیر و استیو روپوش‌های خود را پاره کردند و سریعاً فرار کردند. در پایین خیابان، به مرد میانسال گشاده‌رویی برخوردند که عصایی در دست داشت. همان‌طور که به‌طور نامحسوسی در میان جمعیتی از آدم‌های احمق و عوام خیابان که هر لحظه بر تعداد آنها افزوده می‌شد، درحال ناپدید‌شدن بودند، آقای گلیک که مرد این کار بود، به آنها اشاره‌ای کرد. مردمْ پشت سر آقای گلیک می‌توانستند پلیس‌هایی را ببینند که حالا دیگر بازگشته بودند و داشتند از ساختمان آتش‌نشانی بالا می‌رفتند. نردبان آتش‌نشانی تا روی پشت بام خانه‌ایی که اکنون خالی از سکنه بود قرار گرفته. «پلیس‌ها چرا اینجان؟» گلیک به سؤال آنها پاسخ داد: «آن‌ها یک تماس ناشناس دریافت کردند از افسری که چند بلوک دورتر به مشکل خورده و درخواست نیرو کرده بود تا کمک کنند؛ ظاهراً یک زنگ خطرِ اشتباه بوده!» او لبخندی زد، و سپس هر دو تصمیم گرفتند به محل واقعه برگردند.

زمانی که سیمون واگستاف21، نقاش حرفه‌ایِ «آلاچیق‌»22، به‌عنوان سخنگوی بی‌ال‌اف مشغول به کار شد، ادعا کرد که رتبۀ آنها [از نظر تعداد اعضای فعال] به حدود سیصدوپنجاه «فتنه‌گر»23 ارتقا پیدا کرده است. واگستاف وظیفۀ تلاش برای جلب‌توجه مطبوعات را برعهده گرفت؛ با سانفرانسیسکو اگزَمینِر24 تماس تلفنی برقرار می‌کرد و برای هر عملیاتْ اعلامیه‌ای مطبوعاتی می‌داد. او علاقۀ خاصی به جلب‌توجه مردم به پروژۀ جدیدشان داشت، زیرا خود او برنامه‌ریز این ماجرا بود.موضوعِ این بارِ آنها، تبلیغی برای سیگارهای کَمِل25 بود، که در آن مردی تنومند با یقۀ باز را درحال سیگارکشیدن، طبیعتاً هم سیگار کَمِل، به تصویر می‌کشید. وقتی که بی‌ال‌اف کارش را با آن سه بیلبورد تمام کرد، در چهارراه‌های شلوغ شهر، مدل تُرک کمل26 یک سینه‌بند صورتی بر تنش بود!

در دهه ۱۹۷۰، سیگار Camel در ایالات متحده با نام تجاری “The Turk” تبلیغ می کرد، یک شخصیت تبلیغاتی ماچو که همه چیزهایی را که در آن زمان نماد جنسی نیاز داشت – سبیل، موهای سینه و البته همیشه یک سیگار در دهان. در می ۱۹۷۸، جبهه آزادی‌بخش بیلبورد یک سوتین صورتی به او هدیه داد. در بیانیه مطبوعاتی این گروه آمده است: «ما مردها نمی‌خواهیم از بدن‌مان به‌عنوان اشیاء جنسی برای فروش اتومبیل، سیگار یا هر چیز دیگری استفاده شود.»

در ۹ اکتبر ۱۹۷۸، جف جارویس27، ستون‌نویس اگزمینر، مصاحبه‌ای با تمرکز روی این موفقیت، با واگستاف انجام داد: «شما نمی‌توانید سینۀ برهنۀ یک زن را نشان دهید، چرا سینۀ برهنۀ یک مرد را نشان بدهید؟ این منصفانه نیست. این یک استاندارد دوگانه است. ما نمی‌خواهیم از بدنمان به عنوان ابژه‌های جنسی برای فروش ماشین یا سیگار یا هرچیز دیگری استفاده شود.» وی در ادامۀ توضیحش راجع‌به جنبه‌های غیرمنصفانۀ مدل مرد کَمِل ادامه داد: «برخی از ما کم‌مو هستیم، روی سینه‌هایما‌ن مو نداریم و وقتی سیگار می‌کشیم سرفه می‌کنیم.» جارویس مانند همۀ خبرنگارانِ خوب مجبور شد این سؤال اساسی را بپرسد که «چرا؟» و واگستاف مانند همۀ سوژه‌های خوب پاسخ داد: «دقیقاً به‌خاطر وجود این خوش‌تیپ‌ها!»

واگستاف ادامه داد که هدف این سازمان بهبود پیام‌های بیلبوردها بوده و مراقب بوده است که پیام اصلیِ پشت پرده آسیب نبیند. او گفت: «گروه‌های غیرحرفه‌ای از اسپری رنگ استفاده می‌کنند، و این بسیار پایین‌تر از سطح استانداردهای ما است.» در پایان گفت: «بیلبوردها تنها شکل تبلیغاتی هستند که مصرف‌کننده می‌تواند آن را بهبود ببخشد. نمی‌توانید این حرکت را روی تبلیغات رادیویی، تلویزیونی و یا مجلات پیاده کنید، ولی در اینجا می‌توان پیام را بهبود بخشید.»

در آوریل سال ۱۹۸۰، بی‌ال‌اف با غول صنعت تنباکو، مارلبرو28، مقابله کرد. اکنون تابلوی مارلبرو در خیابان فرْست و برایانت29 جا خوش کرده و در آن یک بادکنک کارتونی از دهان گاوچران درآمده و می‌گوید: «خمیازه»30

سرانجام بی‌ال‌اف عنوانی را از آن خود کرده بود و رگباری از انتشارات مطبوعاتی همراه با تماس‌های متعدد از سمت اگزمینر به سوی آن‌ها سرازیر شده بود. در بیانیۀ مطبوعاتی آمده بود که بی‌ال‌اف علی‌رغم سابقۀ تغییر تابلوهایی که به تبلیغ دخانیات می‌پرداختند، چیزی علیه سیگار در دستور کار خود قرار نداده بود. تنها چیزی که بی‌ال‌اف از آن تنفر دارد «تبلیغات کسل‌کننده» است!

واگستاف به اگزمینر گفت: «ما احساس کردیم که کل کمپین مارلبرو را با استفاده از تصویر آن گاوچرانِ ماچو و مردانه به‌طرز بدی زیرسؤال بردیم و تصویر کسل‌کننده‌ای برای بیننده به نمایش گذاشتیم؛ «زمان آن فرا رسیده است که آنها از شرش خلاص شوند. ما فکر کردیم بهتر است به آن‌ها کمک کنیم.»

برای پیوستن به جنبش آزادی بیلبوردها، اعضای بالقوۀ تیم باید طعم آدرنالین و هیجان را بچشند. درحالی‌که تعداد کمی از اعضای تیم بر روی نقاط مرتفع و خطرناک بیلبوردها می‌روند، و برخلاف میلشان، تنها چون خدمه هستند، تحت فشار و استرس قرار می‌‌گیرند؛ و در گوشه‌و‌کنار شهر در مناطق دور جنگلی، اواخر شب، با دستگاه‌های واکی تاکی (بیسیم) سر پُست خود هستند تا به رفقای خود در مورد درگیری‌های احتمالی هشدار دهند. متأسفانه مردم آنها را به چشم آدم‌های مست یا بزن‌بهادر، یا توریست‌های گمشده و افراد بی‌خانمان که در پارک‌ها کمپ می‌کنند می‌بینند، که در میان پوشش‌های گیاهی، یا دم درِ فروشگاه‌ها و مغازه‌ها، یا لای شمشادها و زیر اتومبیل‌ها منتظر می‌مانند تا کاری گیرشان بیاید! درحالی‌که اعضاي خدمه در بالای بیلبوردها، باوجود اینکه کارشان پرزحمت است، اما بدون هیچ بگیروببند و خرابکاری‌ای کار خود را انجام می‌دهند، و همۀ اين دردسرها شاید تا چند ساعت نیز به طول بیانجامد.

معمولاً قبل از انجام یک عملیات، تمرین انجام مي‌شود. صحنۀ عملیات با تمام جزئیات، از جمله بهترین ابزارهای فرار سریع، و موقعیت‌های ایده‌آل برای کمین خدمۀ زمینی در زمان مواجهه با سیستم‌های هشدار اولیۀ امنیتی، به‌طور بی‌عیب‌ونقص، متربه‌متر بررسی می‌شود. البته علی‌رغم همۀ اقدامات احتیاطی، [این] فعالین آزادی بیان، بیش از یک بار تا سر‌حد دستگیری رفته‌اند.

ناپیر به یاد می‌آورد: «یک بار، ما یک فرار بسیار تیر و مو داشتیم! من و سایمون روی یکی از تابلوهای «مرد تُرک»، بالای پارکینگی در خیابان مارکت بودیم که یک خودروی گشتی اِس‌اِف‌پي‌دي31 وارد محوطه شد و زیر پای ما پارک کرد. درحالی‌که با عجله سعی به مخفی‌کردن خود داشتیم، پای سایمون به‌طور اتفاقی به یک سطل پر از سیمان خورد! این سطل در کمتر از دَه فوتیِ نیروی گشتی روی زمین ریخت! در تمام مدتی که افسران، در ساعت استراحتشان، تا يک ساعت آينده، مشغول انجام کارهای اداری و نوشیدن قهوه بودند، ما نه نفس کشیدیم و نه تکانی خوردیم.»

گروه رسانه‌ایِ جبهۀ آزادی‌بخش بیلبوردها شروع به انتشار سندی تحت‌عنوان «تاریخچۀ مختصر بي‌اِل‌اِف» برای شرح اقداماتی که از سال ۱۹۷۰ آغاز شده بود کرد. برای نمونه در سند ۳۱ مه ۱۹۸۰ آمده: «جنبش بیلبورد (BM) به رهبری آرنولد فلِک32 از بي‌اِل‌اِف، درحالی‌که رقابت گسترده‌ای در بازار ایالات متحده رخ می‌دهد، مشغول عملیات است.» یا سند ۸۳-۱۹۸۰، به اقدامات مختلفی که در اروپا و آمریکای جنوبی و پشت‌ «پردۀ بامبو»33 رخ می‌دهد، اشاره می‌کند.

در ژانويۀ ۱۹۸۴ سايمون واگستاف، سخنگوی بي اِل اِف، به تجارت چاپ خانوادگی خود بازگشته و باعث انحلال نرم و بدون درگیری بي‌اِل‌اِف شد. 

اعضاي ديگرِ جنبش به خانه‌هاي اجدادي خود و مشغله‌های تجاري پیچیدهٔ خود بازگشتند. به‌طور خلاصه، مانند بسیاری از کسانی که از دهۀ ۷۰ جان سالم به‌در بردند، آنها نيز مدرک تحصیلی گرفتند، کسب‌وکارهای خود را راه انداختند، و پزشک، وکیل و بانک‌دار شده و در مجموع در ارکان جامعه حل شدند.اما درحالی‌که خاندان ریگان-بوش در نابودی آمریکا به پله‌های جدیدی صعود کرده بودند، اعضای تیم بي‌اِل‌اِف احساس کردند که نیاز است دوباره دور هم جمع شوند. در یک بیانیۀ مطبوعاتی که در ۸ مه سال ۱۹۸۹ منتشر شد، آنها شعار رسمی خود را اعلام کردند: «جبهۀ آزادی‌بخش بیلبوردها، در یک نمایش همبستگی با رفقای شرکتی خود در شرکت اِکسون34، تصمیم گرفتند که گردوغبار را از روی لباس‌هایشان پاک کنند و دوباره وارد عرصۀ حیاتیِ بهبود تبلیغات-در-فضای-باز شوند.»

در ماه مه ۱۹۸۹، یک آگهی برای ایستگاه رادیویی محلی سانفرانسیسکو X-100 با شعار “Hits Happen” به نشت فاجعه‌بار نفت ناشی از غرق شدن کشتی نفتکش Exxon Valdez دو ماه قبل تبدیل شد به –NEW EXXON.”Shit Happens”هر مزخرفی اتفاق می‌افتد.

بیلبورد ایستگاه رادیویی در شش نقطه از کالیفرنیا نصب شد، که دوتا از آنها در شهر، بوم نقاشی بي‌اِل‌اِف را فراهم کرده بودند. پیام «اتفاق‌ها پیش می‌آیند35»، که با کمی تغییر تبدیل به «هر مزخرفی پيش مي‌آيد»36 شد.

جک ناپیر در بیانیۀ خود خطاب به مطبوعات، از اِکسون به خاطر سرعت بخشیدن به روند تکاملی ما، از جمله به خاطر « … استفاده از مواد پتروشیمیایی در تولید آسفالت» تحسین کرد! البته که علاقۀ بي‌اِل‌اِف به آسفالت امری بدیهی است. ناپیر در مقدمۀ بیانیۀ خود نوشت: «همان‌طور که همۀ ما می‌دانیم، هرجا که جاده باشد، تابلوی تبلیغاتی نیز هست.» در پایان، ناپیر موضع بي‌اِل‌اِف را بیان کرد: «آلاسکا را آسفالت کنید37»نجات‌دهندگان بیلبوردها، ظریف‌ترین و روشنگرانه‌ترین تکنیک‌های خود را در خصوص بهینه‌سازی بیلبوردها به‌کار گرفته‌اند. این‌بار، ایگور فلیخت38، مدیر بخش فلسفی بي‌اِل‌اِف، آيرَنت39 (مؤسسۀ تحلیل منطقی روندهای ملی)، رؤیای بهبود تابلوی بزرگی را که به‌راحتی از بزرگراه اصلی سانفرانسیسکو قابل مشاهده است، در سر داشت.

یکی دیگر از گروه‌های منشعب از جبهه آزادی‌بخش بیلبورد «I.R.A.N.T» بود. (انگلیسی “I rant” = سرزنش می‌کنم). این نام که مخفف «مؤسسه تحلیل منطقی روندهای ملی» است، پیش از این نشان دهنده‌ی آرزوهای آکادمیک این جناح بود. پس جای تعجب نیست که آن‌ها به فیلسوف، امانوئل کانت در این پوستر از ژوئیه ۱۹۸۹ اشاره کردند. او اصطلاح «هترونومی» – تعین خارجی – را به عنوان ضد مفهومی برای «خودمختاری» ابداع کرده بود. از “کنت. انتخاب با شما سلیقه‌ی شماست” به این صورت شد: “کانت. انتخاب هترونومی است.”

 بر روی بیلبورد نوشته شده بود: «کِنت/ انتخاب شما سلیقۀ شماست»40 هنگامی که فلیخت و همکارانش راه خود را پیش گرفتند، این پیام تغییر پیدا کرد و رانندگان با این جملۀ جدید در جاده روبه‌رو می‌شدند: «کانت/ انتخاب شما هترونومی41 است»42

با توجه به اینکه اکثر مسافران در بزرگراه مرکزی، اطلاعات خُرد و اندکی از کانت داشتند، فلیخت در ۱۵ ژوئیۀ سال ۱۹۸۹ یک بیانیۀ مطبوعاتی برای آموزش و روشنگری توده‌های در حال رفت‌وآمد صادر کرد. به گفتۀ فلیخت، مدیر بخش فلسفی آيرنت: «ما این مسئولیت را برعهده می‌گیریم تا سرنوشت حقیقی بشر را بر او آشکار کنیم. ستایش رقت‌انگیز کانت از زندگی بیداری، آگاهی فردی و تفکر مستقل، متعلق به عصری است که دیری از آن گذشته. عصری که در بستر مرگ خود، غرق در جاه‌طلبی ساده‌لوحانه‌اش بود. امروزه، انتخاب عاقلانه آزادی نیست، بلکه هترونومی است! هترونومی – مخالف خودمختاری – می‌گوید که تمام تصمیمات یک فرد توسط شخص دیگری گرفته می‌شود.»

فلیخت نمی‌تواند آن را بیشتر کِش دهد: «چه کسی دیگر به آزادی اهمیت می‌دهد؟ ارزش آزادبودن دیگر منسوخ شده است. در این عصر که همۀ تصمیمات را می‌توان به یک متخصص ماهر که همۀ امیال و نیازهای ما را می‌داند سپرد، دیگر انتخاب فردی معنایی ندارد؛ مَبلغ! امروز، فقط یک عده از فسیل‌های روشنفکرِ غم‌‌زده به ایدۀ منسوخ‌شدۀ آزادی می‌پردازند؛ اما مردم بهتر می‌دانند. بگذار هترونومی حاکم شود!»

این افراد چه کسانی می‌توانند باشند به‌جز این سیصدو‌پنجاه غول گستاخ! براساس مطالب مطبوعاتی آنها: «بي‌اِل‌اِف در کلوپ یونیون پاسیفیک43 (اتحادیۀ اقیانوس آرام) در سانفرانسیسکو، توسط تاجران بازنشسته و رهبران مدنی، که از سطح پایینِ تبلیغات بیلبوردها ناراضی بودند، تأسیس شده است؛ درحالی‌که بعید است که ناپیر، گلیک، واگستاف و فلیخت در سال 1978 وارد باشگاه یونیون پاسیفیک شده باشند! طنز بزرگ ماجرا این است که آنها، به جز چند استثنا، نامزدهای احتمالی عضویت شده‌اند، که ما آنها را رد کردیم. اِی-دی»

شب سال نوی ۱۹۸۹ بي اِل اِف برای چند ماه مشغول آماده‌سازی برای جشن پایان سال خود بود که موفقیتی در هیئت‌مدیرۀ عظیم کازینوهای هَررا44 در کالیفرنیا رقم بزند. نام کازینو در مرکز، بالای تابلو قرار داشت؛ در سمت چپ، لیستی از افرادی که در منطقه‌ٔ رنو45 اجرا می‌کردند و در سمت راست، فهرستی از افرادی در (دریاچۀ) تاهو46 ظاهر می‌شدند، دیده می‌شدند؛ همۀ این‌ها در اوج دهۀ ۹۰ اتفاق می‌افتاد. رانندگانی که از روی پل به سمت شرق می‌رفتند، اکنون این پیام را می‌دیدند.

هری تاتل47، مدیر دفتر آمادگی بي‌اِل‌اِف هاليدِي48، بیانیۀ بي‌اِل‌اِف را در مورد این هیئت خاص صادر کرد. او در این خصوص نوشت: «ما خواهان بازگشت به روزهای خوبِ گذشته هستیم؛ زمانی که بیماریِ کنترل نشده، فقر شدید، و سوء مصرفِ افسارگسیختۀ مواد، تنها محدود به جهان‌ِ سوم بود! نمی‌توانیم از فکر اپیدمی‌های کشنده و یا خانواده‌های گرسنه در خیابان‌ها بیرون بیاییم، و باندهای مسلح جوانانِ دیوانۀ مواد مخدر که مردم آمریکا را از ادامۀ سبک زندگیِ ترویج‌شده توسط دولت‌های رِیگان و بوش باز می‌دارند، نادیده بگیریم… نگران نباشید، خوشحال باشید! اگر مواد مخدر، بیماری و فقر شهرهای ما را فراگرفته است، همیشه این گزینه را دارید که به حومۀ شهرها بروید! بالأخره اینجا یک کشور آزاد است… شما را در مراکز خرید خواهیم دید!»

 برخی از اعضای بي‌اِل‌اِف فقط به‌صورت گاه‌به‌گاه کار می‌کنند، یا وظایف بسیار خاصی را انجام می‌دهند. داگ بوی49 یکی از آنهاست. تخصص او در تایپوگرافی و طراحی حروف است، و مشارکت‌ او حول تطبیق حروف بر روی تابلوهای هدف متمرکز شده است: «اول بیرون می‌رفتیم و به تابلوها نگاه می‌کردیم و مشخص می‌کردیم که با چه قلم یا فونتی نوشته شده‌اند. جک می‌رفت و حروف را اندازه می‌گرفت و شاید حتی طرح یکی از آنها را نیز می‌زد. چراکه اگر قرار بود فقط یک یا دو حرف قبلی را با حروف جدید جایگزین کنیم، تنها راه چاره رنگ کردن آن‌ها بود. در غیر این صورت، مجبور بودیم یک کپی از فونت برای حروف از بین رفته ایجاد کنیم؛ یا حتی در برخی موارد، الفبای کاملاً جدیدی درست کنیم. لازم به ذکر است که در ابتدا به کامپیوتر هیچ دسترسی‌ای نداشتیم؛ وگرنه قادر بودیم بسیار سریع‌تر و آسان‌تر کارها را انجام دهیم.»

داگ بوی همراه با همکارش که از دیگر ارکان اصلی جمع به حساب می‌آمد، که حتی نام واقعی‌اش را به زبان نمی‌آورد و معروف شده بود و با یک مجموعه تبلیغات که برای فروشگاه‌های مردانۀ هَستینگز50 انجام دادند به شهرت رسیدند. پس از چند سال حضور در فروشگاه‌های هستینگز، بیلبوردی با نقطه‌چین در اطراف جایی که سر مانکن باید باشد ظاهر شد؛ «مرد بعدیِ هستینگز چه کسی خواهد بود؟» روی آن خوانده می‌شد. همراه داگ بوی یک چهرۀ دلقک از خود ساخته و آن را روی بیلبورد قرار داده بود. طولی نکشید که هِرب کان51، ستون‌نویس سانفرانسیسکو کرونیکل52، [نکته‌ٔ] آن را گرفت. او به طرفدارانش گفت که هستینگزِ بعدی یک سیاستمدار محلی خواهد بود که توانسته بود او را عصبانی کند، و مردم را برای گرفتن تأیید به بیلبورد داگ بوی راهنمایی کرده بود.

خبرنگاران اعلامیه‌های مطبوعاتی زیادی را می‌بینند، و بیشتر آن‌ها قبل از اینکه در پرونده‌های مختلف رها شوند، واکنش «بله بله، ایول!» را نشان می‌دهند. از بین همۀ خبرنگارانی که بولتن «آلاسکا را آسفالت کنِ» بي‌اِل‌اِف را خوانده بودند، تنها یکی از آنها کنجکاو شده بود که بپرسد «این افراد چه کسانی هستند؟» تیم ردموند53، خبرنگار ستارۀ روزنامۀ سانفرانسیسکو بِی‌ گاردیَن54، از سطل‌ زباله نامه را پیدا کرد و روی پاکت به‌دنبال آدرس یا هر نشانی از شماره‌ برای تماس گشت. با جستجوی مجدد در بیانیۀ مطبوعاتی، او این توصیه را پیدا کرد که «برای تماس با بي‌اِل‌اِف، و درج آگهی در بِی‌ گاردین، ما با شما تماس خواهیم گرفت.»

وینسلو لیچ55 به‌عنوان مشاور فنی بي‌اِل‌اِف عمل می‌کند و اغلبْ مسئول امنیت بازدیدها است. لیچ که زمانی یکی از اعضای فعال صنعت کامپیوتر بود، در کسری از ثانیه بیکار شد! که دلیل بیکاری وی عمدتاً طرح‌های تبلیغاتی شرکتی بود که در آن کار می‌کرد. او می‌گوید: «از آن زمان، من خود را وقف حقیقت در تبلیغات کرده‌ام.»اثیل کیتون56 نیز به دلیل نگرش منفی نسبت به صنعت تبلیغات و فرهنگ بازار انبوه، ناچاراً به بي‌اِل‌اِف پیوست. او در همین صنعت کار می‌کرد و درست مانند لیچ، شخصاً تحت‌تأثیر آن قرار گرفته بود. به گفتۀ اثیل، تغییرات ایجاد‌شده در تابلوهای موجود «زیباسازی است، نه فقط بهبود!»

اثر ردموند دربارۀ بي‌اِل‌اِف توجه بسیاری را به خود جلب کرد. از جمله موارد دیگر، آنها را در لیست «ده قهرمان رسانه‌ای سال ۱۹۹۱» در اوتنه ریدِر57 قرار داد. بهای شهرت برای این قانون‌شکنان، یک دورۀ طولانی از بازنشستگی بود؛ حدأقل تا زمانی که توسط مقامات بی‌جنبه کم‌وبیش فراموش می‌شدند. حملات آنها، در حال حاضر، به‌صورت پراکنده و نسبتاً بدون هیچ زحمتی هستند. در یک حرکت کوچک، تعدادی جانور را بر روی یک نقاشی تبلیغاتی دیواری برجسته که از بزرگراه اصلی سانفرانسیسکو قابل دیدن بود ادغام کرد.

خراب‌کاری ۶۶۶ الهام‌بخش ال.ال. فانتلِروی58 بود که به‌تازگی در بي‌اِل‌اِف استخدام شده بود. یک روز در حال گشت‌و‌گذار در بزرگراه، یک نقاشی دیواری را دید که در آن یک فروشندۀ خودرو با لباس سوپرمن در حال پرواز بود و در آسمان می‌گفت: «شبیه به آنتی کرایست59 است. او باید روی پیشانی‌اش عدد ۶۶۶ می‌داشت» و همین‌طور هم شد!

فانتلروی مطمئن نیست که همه این کار را انجام دهند یا نه، اما بر این باور است که: «فکر می‌کنم بسیاری از مردم به تبلیغات نگاه می‌کنند و راهی برای تغییر آن در ذهنشان دارند. آنها در ذهن خود و با سلیقۀ خود پیام‌ها را ویرایش می‌کنند. این یک جنبش مردمی است. من نمی‌توانم تصور کنم کسی آن را دوست نداشته باشد؛ به جز بخش شرکتی‌اش. این راهی است برای رساندن حرف مردم به رسانه‌ها؛ برای پاسخ دادن؛ و بامزه است.»

در سال ۱۹۹۳، بي‌اِل‌اِف به دور از محیط شهری تلاش کرد تا برخی از تبلیغات را برای مرکز خرید هیلزدِیل60، در کارولینای شمالی، بهبود بخشد که می‌توان آن را بر روی تابلوی بزرگراهِ یو.اِس 10161 در حدود فاصلۀ پنج مایلیِ این مرکز خرید پیدا کرد. این بیلبورد با حروف نئونی بزرگ کلمۀ «HILLSDALE» را نشان می‌داد. در زیر حروف نئونی، یک بیلبوردِ رنگ شده با افتخارِ تمام اعلام می‌کرد: 

«اتفاق جدیدی در حال رخ دادن است!»

یک مسافر بی‌نام‌و‌نشان که سابقا‌ً عضو کلوپ خودکشی، و مردی در میان سایر کاردرست‌ها، بنیانگذار جنبش آزادی الکترونیک62 بوده، پیشنهاد کرد که چراغ‌های سه حرف اول و سه حرف آخر کلمۀ «HILLSDALE» خاموش شوند. او هر روز در مسیر دفتر از کنار این بیلبورد عبور می‌کرد و به دوستانش در بي‌اِل‌اِف می‌گفت که پیام این بیلبورد مدام جلوی چشمش است و توجهش را جلب کرده. متعاقباً رانندگان نیز که در بزرگراه در رفت‌وآمد بودند، با این پیام جدیدِ آموزنده (!!) برخورد می‌کردند:

«اِل‌اِس‌دی63/ آغاز یک اتفاق شگفت‌انگیز»

طی پنج سال بعد از آن و تا به امروز، بي‌اِل‌اِف و شرکت‌های وابستۀ مختلف، مسئول بسیاری از اصلاحات صورت‌گرفته روي تابلوهای تبلیغاتی بوده‌اند. شرکت‌هایی از جمله Zenith TV، Camel، Plymouth Neon، Levi’s، Apple بسیاری از محصولات ارزشمند تبلیغاتی خود را با تلاش‌های فداکارانۀ بي‌اِل‌اِف برجسته‌تر کرده‌اند و به اهمیت آن افزوده‌اند. یکی از چیزهایی که آنها در طول بیست سال زندگی حرفه‌ای خود به‌شدت بر آن تأکید داشته‌اند، سهولت در تغییرات ساده است، که می‌تواند معنای یک آگهی را شدیداً تغییر دهد. پیام اصلی آنها، که می‌توان از آن به‌عنوان یک شعار یاد کرد، عبارت است از اینکه: «هر کسی که بخواهد بیلبورد خودش را داشته باشد، باید آن را داشته باشد!» پیامی قانع‌کننده – و بر‌حسب تجربه – کاملاً محتمل. هرکسی در این دنیا چیزی را با تمام وجود خواستار باشد، قطعاً به آن خواهد رسید.

منبع

منتشر در CACOPHONY SOCIETY به آدرس https://www.trippingly.net در تاریخ ۱۴ ژانویه ۲۰۱۰

عکس از وب سایت جبهه نجات بیلبورد‌ها .

  ۱۴ ژانویه ۲۰۱۰

پانوشت

  1. Billboard Liberation Front[]
  2. The San Francisco Suicide Club[]
  3. BLF[]
  4. Gary Warne[]
  5. event[]
  6. Adrienne Burk[]
  7. سیمان نرم، دارای لاستیک ولکانیزه است که به آن چسب کشدار هم می‌گویند[]
  8. ٰٰ”…fight crap with Self Respect, the NEW moisturizer by MAX FACTOR”[]
  9. “…fight back with Self Abuse, the NEW mutilator: AX FACTOR”[]
  10. “I’m realistic. I only smoke Facts.”[]
  11. Fronts[]
  12. John Law با نام مستعار Jack Napier، هنرمند آمریکایی (۱۹۵۸)؛ او عضو اصلی انجمن کاکوفونی و عضو کلوپ خودکشی (Suicide Club) بود. او همچنین یکی از بنیانگذاران فستیوال بِرنینگ مَن (Burning Man) (با نام‌های مستعار a.k.a. Zone Trip #4, a.k.a. Black Rock City) است که به‌نوعی می‌توان برنینگ مَن را روح تکامل جامعۀ کاکوفونی دانست.[]
  13. (CACOPHONY SOCIETY: انجمن کاکوفونی یک سازمان آمریکایی است که در وب‌سایت خود با جملۀ «شبکه‌ای از ارواح آزاد که به‌طور تصادفی جمع‌آوری شده‌اند و متحد شده‌اند تا به‌دنبال تجربیاتی فراتر از جریانِ کم‌رنگ جامعه باشند» توصیف شده‌اند و در سال ۱۹۸۶ توسط اعضای بازماندۀ کلوپ منحل‌شدۀ خودکشی سانفرانسیسکو آغاز شد. کاکوفونی به‌عنوان یک فرهنگ غیرمستقیم که برآمده از جنبش دادا است، توصیف شده است. یکی از مفاهیم اصلی آن سفر به منطقه یا سفر منطقه‌ای (Trip to the Zone, or Zone TripTrip to the Zone, or Zone Trip) است که از فیلم استاکر ۱۹۷۹، اثر آندری تارکوفسکی، الهام گرفته شده است.[]
  14. MAX FACTOR[]
  15. Irving Glick[]
  16. Fact[]
  17. access, lighting, escape[]
  18. “I’m real sick. I only smoke Facts.”[]
  19. Mission & Army[]
  20. Steve Johnson[]
  21. Wagstaff Simon اولین سخنگو و مسئول مطبوعاتی BLF[]
  22. Gazebo Painter[]
  23. conspirators[]
  24. The San Francisco Examiner منبع این شهر برای اخبار فوری، پوشش محلی و روزنامه نگاری تحقیقی است.[]
  25. Camel[]
  26. The Camel Turk[]
  27. Jeff Jarvis[]
  28. Marlboro[]
  29. First and Bryant Streets[]
  30. “Yawn”[]
  31. SFPD[]
  32. Arnold Fleck[]
  33. Bamboo Curtain: پردۀ بامبو، مرزبندی سیاسی جنگ سرد بین کشورهای کمونیستی شرق آسیا، به‌ویژه جمهوری خلق چین، و کشورهای سرمایه‌داری شرق، جنوب و جنوب شرقی آسیا است. اگرچه خود اصطلاح پردۀ بامبو به‌ندرت در آن زمینۀ خاص استفاده می شود.

    اصطلاح رنگارنگ پردۀ بامبو از «پردۀ آهنی» گرفته شده است، اصطلاحی که به‌طور گسترده در اروپا از اواسط دهۀ ۱۹۴۰ تا اواخر دهۀ ۱۹۸۰ برای اشاره به مرزهای کمونیستی آن منطقه استفاده می‌شد.[]

  34. ٍExxon Mobil، یک شرکت چند ملیتیِ نفت و گاز آمریکایی و از بزرگ‌ترین نوادگان مستقیم شرکت استاندارد سوخت جان دی. راکفلر است. این شرکت که نام فعلی خود را در سال 1999 با ادغام اکسون و موبایل ثبت کرده است، به‌صورت عمودی در کل صنعت نفت و گاز یکپارچه شده است و در داخل آن نیز یک بخش مواد شیمیایی وجود دارد که پلاستیک، لاستیک مصنوعی و سایر محصولات شیمیایی تولید می‌کند.[]
  35. HITS HAPPEN -NEW X-100[]
  36. SHIT HAPPENS –NEW EXXON[]
  37. Pave Alaska[]
  38. Igor Pflicht[]
  39. IRANT[]
  40. “Kent, The choice is taste”[]
  41. پیروی از قوانین کسی غیر از خود[]
  42. “Kant. The Choice is heteronomy.”[]
  43. Union Pacific[]
  44. Harrah[]
  45. Reno[]
  46. Tahoe[]
  47. Harry Tuttle[]
  48. BLF Holiday Preparedness Bureau[]
  49. Dogboy[]
  50. Hasting’s Men[]
  51. Herb Caen[]
  52. San Francisco Chronicle[]
  53. Tim Redmond[]
  54. San Francisco Bay Guardian[]
  55. Winslow Leach[]
  56. Ethyl Keytone[]
  57. مجلۀ دیجیتال Utne Reader[]
  58. L.L. Fauntleroy[]
  59. ضد مسیح[]
  60. Hillsdale Mall[]
  61. US 101[]
  62. Electronic Freedom Foundation[]
  63. LSD نوعی مادۀ روانگردان[]

دیلیت!

پاک‌سازی فضای عمومی

در تابستان ۲۰۰۵ در خیابانی از منطقۀ ۷ وین، برای مدت دو هفته، تمام علائم تبلیغاتی، شعارها، نماد‌های تصویری1، نام شرکت‌ها و لوگوها، و به‌طور کلی همۀ تابلوها و علائم شهری که معمولاً فضای بین سازه‌های معماری و جریان‌های حرکتی شهر را پر می‌کنند، ناپدید یا درواقع «پاک‌سازی» شدند: به لطف پروژۀ هنری «دیلیت!» خیابانی تجاری در سکوت فرو می‌رود؛ پیام‌های بی‌هدف و دوگانه حذف می‌شوند؛ و زمینه برای فضایی باز و غیرقابل پیش‌بینی فراهم شود؛ یک مجاز گیج‌کننده.

«دیلیت!»، تمام «نشانه‌های نوشتاری» را که معمولاً سعی می‌کنند توجه رهگذران را به خود جلب کنند، حذف می‌کند. درواقع، پدیده‌ای که ما به اندازۀ کافی با آن آشنا هستیم، برای اولین بار، از بازنمایی‌های دو بعدی و آثار فتومونتاژ، سه‌بعدی شده، و به واقعیت حال حاضرِ[خیابان] نوباگاسِ2 وین ترجمه می‌شود. تکنیک نهفته در دل «دیلیت!»، «کاغذ دیواری»ست که هم آسان است و هم کم‌هزینه: تمام نشانه‌های نوشتاری (به جز آنهایی که برای ایمنی گذر لازم است) با لایه‌های یک‌دست و فلورسنت پوشانده می‌شوند و حروف سه‌بعدیْ جداگانه در پلاستیک پیچیده می‌شوند.

عمل حذف‌کردن: فضاها، سطوح و بدنه‌های خیابان که تا پیش از این با واژگان و فرورفتگی‌ها، و نظام شبکه‌ایِ فلزی پر شده بود ، اکنون به فضایی صاف و بی‌نظام بدل می‌شود که می‌تواند انرژی نهفته‌ای را رها کند. از آنجایی که «شهر» و «کویر» تجسم دو اصل متضاد هستند، گویی  در یک حرکت آنی، چیزی شبیه کویر در محیط غیرمحدودِ یک گذرِ شهری پیشروی می‌کند: نبود نشانه‌ها ابتدا نوعی سردرگمی و «وحشت وجودی از خلأ» [به تعبیر لوتز موسنر3] را برمی‌انگیزد؛ درعین‌حال، فرایندی از رها‌کردن نیز رخ می‌دهد، یا – با بیانی مثبت‌تر و در راستای اصول تائوئیسم – خلائی ایجاد می‌شود که همچنان کمال را حفظ می‌کند.

تندیس‌وارگی: بدنه‌های هندسی به‌دلیل یکنواختیِ تک‌رنگ نشانه‌ها آشکارتر می‌شوند، که به‌عنوان حامل نشانه‌های نوشتاری معمولاً از ادراک خودآگاهانه سر باز می‌زنند: مربع‌ها، چیدمان‌های عمودی یا افقی، حجم‌های شش‌ضلعی یا حتی دایره‌ای، به‌وضوح قابل‌مشاهده است و با یکدیگر تماس برقرار می‌کنند. بسته به شرایط روشنایی (نور روز/نور مصنوعی) و زاویۀ دید بیننده، مناظر مختلفی پدیدار می‌شوند که از فرم‌هایی که پشت‌سر‌هم یا روی‌هم قرار گرفته‌اند تشکیل شده و مانند نقاشی‌های انتزاعیِ سه‌بعدی، با معماری و نماهای موجود موجود ترکیب می‌شوند.

گفتمان: «دیلیت!» نیز ممکن است به‌عنوان یک بیانیۀ هنری در مورد گفتمانی که بارها در مورد تبلیغات در فضای عمومی تکرار شده است، برداشت شود: فضاهای تبلیغاتی و تکنیک‌های نشانه‌گذاری تا چه اندازه تصویر زیبایی‌شناختی یک شهر را شکل می‌دهند؟ آنها تا چه اندازه بر تجربۀ زندگی ساکنان تأثیر می‌گذارند؟ آیا ممکن است «نویز سفیدِ4 رسانه‌های بی‌استفاده» وحشت عمیق‌تری ایجاد کند؟ یعنی «ترس از مکانِ بدون برچسب و تعلق و از بدن یا بدنۀ بدون نام‌و‌نشان یا کارکرد؟». «دیلیت!» به‌دنبال پاسخ‌دادن به این سؤالات با شکل‌دادن به عقیده نیست، بلکه به‌دنبال پاسخ‌دادن به آنها با پرداختن به حوزۀ ادراک فوری و بی‌واسطه که مستقیماً توسط حواس قابل درک است می‌باشد.

ادراک: این ایده هم در اتریش و هم در سطح بین‌المللی با واکنش‌ها و پاسخ‌های قدرتمندی روبه‌رو شده است. این مداخلۀ شدید در منظر شهری با استفاده از ساده‌ترین روش‌ها، انرژی عظیمی از یکپارچگی، حتی پیش از شروع پروژه ایجاد کرده است. به‌همین‌ترتیب، علاقۀ کسب‌وکارها و تاجرانی که با مشارکت خود به بازیگرانی در این پروژۀ هنری تبدیل می‌شوند، به‌طرز شگفت‌انگیزی نیرومند بوده است. در تابستان ۲۰۰۵ «دیلیت!»، نوباگاسِ وین را به میدان نیروی تبادل اجتماعی و فرهنگی تبدیل کرد.

متن و تصویر از وب‌سایت اشتاین‌برِنِر/ دِمپف و هوبِر

______________________________________________________________

دربارۀ اشتاین‌برِنِر/ دِمپف و هوبِر5

گروهی از هنرمندان اتریشی، متشکل از کریستف اشتاین‌برنر (مجسمه‌ساز)، راینر دمپف (عکاس و طراح گرافیک) و مارتین هوبر (معمار) است.

پروژه‌ها و نمایش‌های عمومی

 در سال ۲۰۰۵، پروژۀ «دیلیت!» (!Delete)، در نوباگاس وین، شامل پوشاندن تمام علائم تجاری مانند تابلوهای تجاری یا پوسترهای تبلیغاتی با کاغذ زرد است..

در مقابل، مجموعه پروژۀ «کپی/پیست»، رویکرد مخالفی را درپیش گرفت: تبلیغات، لوگوهای شرکتی و پوسترهای روابط عمومی به‌وضوح قابل مشاهده بودند، هرچند با تغییر زمینه و به‌عمد اشتباه؛ به‌عنوان مثال در سال ۲۰۰۷، در رویداد «گردن دیگران انداختن»6، کلیسای سنت اورسولین7 در لینز8 را به‌طور جعلی به فروشگاه استارباکس تبدیل کردند! جایی که کلیسا بود، اکنون مورد «مصرف» قرار گرفته است. آیا کلیسای اورسولین به یک کلیسای مصرف‌گرایی تبدیل شده است، یا همچنان برای همیشه به پرهیز از مصرف متعهد می‌ماند؟

عبارتِ «فتح آسمان از طریق تکنولوژی» می‌تواند عنوان مناسبی برای تصویری از ناسا باشد که در بستری نامعمول قرار گرفته است: اشتاین‌برنر/دمپف و هوبر در سال‌های ۲۰۰۸-۲۰۰۹ ورودی کلیسای یَسوعیان9 در وین را با تصویر یک فضانورد و چشم‌انداز زمین از فضا پوشاندند، که به ایدۀ «نگاهی دور به زمین» از ایگناتیوس لویولا10 اشاره داشت. از آن پس فرسکوی سقفی اثر آندریا پوتزو11 که در حالت عادی تداعی‌گر توَهم فضایی و بی‌نهایت آسمانی است، با «نگاهی معکوس» مواجه شده که فناوری فضایی و رنگ آبی-سفید زمینی را در بر می‌گیرد. این اثر با استفاده از پارچۀ نیمه‌شفاف و نورپردازی خاص، توهمی بین فضای داخلی کلیسا و فضای کیهانی ایجاد می‌کند و با ناپدیدشدن پس‌زمینه‌ٔ سقف فرسکوییِ «کیهان یسوعی»12 در شب، مخاطب را به تفکر دربارۀ مرزهای بین واقعیت و توهم وامی‌دارد. هدف این کار، شکستن مرزهای بصری و کشف دوبارۀ فضاهای معنوی و زمینی با استفاده از تکنیک‌های تبلیغاتی بود.

نمایشگاه «مشکلات در بهشت»13 – شش مداخلۀ هنری از گروه اشتاین‌برنر/دمپف و هوبر در باغ وحش شونبرون14 وین در سال ۲۰۰۹ – با استفاده از «حاضرآماده‌ها»، مفاهیم طبیعی حیات‌وحش را به چالش کشیده است. آنها نمونه‌هایی از اجسام و وسایل مستعمل مانند خودرویی غرق‌شده در قفس کرگدن‌ها، بشکۀ زباله‌های سمی در آکواریوم، یا خطوط راه‌آهن در محوطۀ مخصوص حیوانات را با هدف بازنمایی تقابل طبیعت و تمدن بشری، جای‌گذاری و نصب کرده و بدین ترتیب بیننده را دعوت به بازنگری در شیوه‌های سنتی نمایش  حیوانات در باغ‌وحش‌ها و یا اصالت محیط‌های «طبیعی» کردند. این مداخله با تغییر زمینه و غیاب عملکرد اولیۀ منابع، به بررسی مسائل مرتبط با نمایش حیات‌وحش به شیوه‌های غیرعلمی و ذهنی می‌پردازد. همکاری هنرمندان با باغ‌وحش شونبرون، که به مسائل محیطی و اجتماعی توجه دارد، به ایجاد بحث عمومی حول این موضوعات کمک کرده است.

در سال ۲۰۱۵، آنها مجسمه‌ای از یک‌ بز را، در ارتفاع چهل‌و‌سه متری، بر سر بنای یادبود بیسمارک15 در هامبورگ نصب کرده و توجه را به ناسیونالیسم آلمانیِ در حال ظهور جلب کردند؛ عنوان اثر «قوچ دو»16 بود.

آنها در سال ۲۰۱۶، تقریباً هم‌زمان باکالکتیو هنرمندان وینی، دو اثر برجسته، مرتبط با معماری را ارائه کردند:

اول، مجسمۀ «نشانه‌ٔ زمان» – روبه‌روی نمای هتل اینرکنتینالتال17؛ یک نسخۀ سه‌بعدی از تصویر نمادین هارولد لوید در فیلم صامت ۱۹۲۳ – «ایمنی در آخرین اولویت»18 – است که او را در حال آویزان‌شدن از یک ساعت بزرگ بر روی یک آسمان‌خراش در نیویورک نشان می‌دهد. این اثر علاوه بر ادای احترام به معماری و طنز فیلم، به گفتۀ اورسُن ولز، به شکلی بی‌نقص با مضامینی چون فریب و نمایش بازی می‌کند. نشانهٔ زمان نه‌تنها یک نمایش بصری است، بلکه نقدی بر بازسازی‌های بحث‌برانگیز املاک نیز به شمار می‌رود.

دوم، «ناهار بر بلندا» که بر بلندای پشت‌بام یک ساختمان وینی، واقع در ناحیۀ ۹ شهر وین، با الهام از تصویری نمادین از کارگران ساختمانی نیویورک، ساخته شده است. این اثر شامل یک تیرآهن هجده متری است که از بالای پشت‌بام‌های وین – نزدیک ایستگاه راه‌آهن فرانتس یوزف – به فضای خیابان بیرون زده است. پنج فیگور نشسته بر روی این تیرآهن به آرامی در حال استراحت هستند. این مجسمه هم‌زمان که یک نماد شهری محسوب می‌شود، ادای احترامی به کارگران ساختمانی است.

در سال ۲۰۲۰، اثر «تِمروک»19 به‌دلیل وضعیت بحرانی مسکن و حملات به مسکن‌های اجتماعی، سوراخ بزرگی را روی نمای تازه بازسازی‌شدۀ ساختمان جورج اِمِرلینگ هوف20 در وین نشان می‌دهد. این اثر نامش را از فیلمی به همین نام (۱۹۷۳) می‌گیرد، که داستان کارگری را روایت می‌کند که با زدن چکش به دیوار بیرونی آپارتمانش، علیه رنج‌هایش می‌جنگد. این اثر نصب‌شدۀ بزرگ، چهرۀ جدیدی از ساکنان مسکن‌های اجتماعی را به تصویر می‌کشد و درعین‌حال سؤالاتی دربارۀ انگیزه‌ها و دستاوردهای «مسکن اجتماعی» مطرح می‌کند. شخصیت‌های اثر بر اساس پوسترها و مجسمه‌های وین در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ مدل‌سازی شده‌اند و هدف آن ایجاد سردرگمی در بینندگان و نقد بر ناپایداری هنری است.

«میخ‌های پیروزی»21 – سپتامبر تا نوامبر ۲۰۲۲ – به گفتمان جاریِ بین‌المللی در مورد بناهای تاریخی و بحث بر سر تخریب سازه‌های بحث‌برانگیز می پردازد. این بنا در ابتدا – بین سال‌های ۱۸۴۳ تا ۱۸۵۰ – به‌عنوان بنای یادبود جنگ و به افتخار ارتش باواریا ساخته شد و پس از جنگ جهانی دوم، به‌عنوان زیارتگاهی برای صلح تغییر کاربری داد. این اثر با هدف به‌روز کردن اهمیت تاریخی بنا و تداعی‌کنندۀ «دروازۀ پیروزی مونیخ»، که آن هم ابتدا به عنوان یادبود جنگ برای ارتش باواریا در بین سال‌های ۱۸۴۳ تا ۱۸۵۰ ساخته شده بود و بعد از جنگ جهانی دوم به معبدی برای صلح تبدیل شد، طراحی شده است. بخش بالایی بنا با میخ‌هایی بزرگ پوشانده شده است؛ اگرچه میخ‌هایی که معمولاً برای دور نگه‌داشتن کبوتران استفاده می‌شوند، حدود ده سانتی‌متر طول دارند، اما در این اثر ارتفاع آن‌ها به سه‌و‌نیم متر می‌رسد و بینندگان را تشویق می‌کند تا یک کبوتر غول‌پیکر را به‌عنوان نماد صلح تصور کنند! این اثر به‌شکلی عمدی، این سؤال بی‌پاسخ را مطرح می‌کند که: آیا دفاع میخیِ بزرگ-مقیاس در برابر کبوتری بزرگ، به عمل فراموش‌شدۀ صلح در زمان ما اشاره دارد، یا به نظامی‌گری و افزایش تسلیحات؟

منبع

پانوشت

  1. Pictograms[]
  2. نام خیابانی در وین Neubaugasse[]
  3. نویسنده‌‌ٔ آلمانی؛ او به‌عنوان یک متخصص برجسته در علوم فرهنگیِ میان‌رشته‌ای شناخته می‌شود که تمرکز ویژه‌ای بر جامعه‌شناسیِ فرهنگیِ زندگی شهری دارد.[]
  4. نویز سفید به سیگنالی گفته می‌شود که توان آن در همهٔ بسامدها، یکنواخت توزیع شده‌است. در روان‌شناسی، نویز سفید به صداهایی انتخابی در بسامدها و توان توزیع‌شدۀ یک‌نواخت در این بسامدها گفته می‌شود که آگاهانه در محیط کار یا استراحت پخش می‌شوند تا شخص احساس آرامش و تمرکز داشته باشد[]
  5. Steinbrener/Dempf & Huber[]
  6. Pass The Buck[]
  7. Ursuline Church[]
  8. Linz؛ شهری در اتریش[]
  9. کلیسای مربوط به فرقه‌ای مذهبی معروف به انجمن عیسی یا یسوعی‌ها، یا سربازان مسیح، وابسته به کلیسای کاتولیک[]
  10. Ignatius of Loyola؛ بنیان‌گذار فرقۀ یسوعیان[]
  11. Andrea Pozzo[]
  12. Jesuiten Kosmos[]
  13. Trouble in Paradise[]
  14. Schönbrunn[]
  15. Bismarck نخستین صدراعظم امپراتوری آلمان که از ۱۸۶۷ تا ۱۸۷۰ در کنفدراسیون شمال آلمان و سپس از ۱۸۷۱ تا ۱۸۹۰ در امپراتوری آلمان خدمت کرد. او به خاطر نقش خود در وحدت آلمان و اجرای سیستم اتحادها مشهور است.[]
  16. Capricorn Two[]
  17. Hotel InterContinental[]
  18. Safety Last![]
  19. Themroc[]
  20. Georg Emmerling-Hof[]
  21. Victory Spikes[]

هنرمندی که گفت آری، هنرمندی که گفت نه!

علیه سرمایه‌داری فرهنگی کول و در ستایش هنر مداخله‌گر

باید مفروض گرفت که جریان سرمایه‌داری بر همه‌چیزمان حاکم شده و هنر نیز از این قاعده مستثنی نیست. از سوی دیگر باید محتوم تلقی کردکه تفاوت زیادی بین اقتصاد بازار و اقتصاد سرمایه‌داری وجود دارد. از منظر اقتصادی در سپهر تاریخی، هرگاه انسان وارد چرخۀ مبادله شد، در همان زمان وارد سپهر بازار نیز شده است. سرمایه‌داری اما فارغ از بحث بر سر چندوچون و کم‌و‌کیف تعریف آن، هرچیزی را به کالا تقلیل می‌دهد و به‌دنبال آن، هر امر اجتماعی را وارد مناسبات خریدوفروش کرده است.

سرمایه‌داریِ «کول (COOL)» بنابر مختصات و مشخصاتش، تمام نشانه‌ها، اِلِمان‌ها و نمادهای نارضایتی در جامعه را به رسمیت می‌شناسد و تلاش می‌کند با از-آنِ-خود-کردن نشانه‌های مخالفت و عصیان، به شکل بسیار حرفه‌ای، هر اپوزیسیون انتقادی را خنثی سازد. کول‌بودنِ این نوع از سرمایه‌داری همین است که خود را باحال نشان می‌دهد و می‌پذیرد برخی صداهای ناراضی وجود دارند، اما نکتۀ تلخ ماجرا آن است که این به رسمیت شناختنِ اعتراض، نه برای عاملیت‌دادن به آن، بلکه اخته‌‌کردنش است. فارغ از بحث بر سر هنر برای هنر یا هنر برای مردم، و فارغ از تعریف هنر و نشان‌دادن چیستی آن، باید پذیرفت هنر به‌عنوان برساخته‌ای بشری باید در خدمت بشر نیز باشد و ذهنیتِ «باید» فقط با مداخله‌گری نمود و عینیت پیدا می‌کند. جهانِ اکنونْ شکنندگی، بی‌رحمی و نابرابری خود را در تمام زمینه‌ها نشان داده و نگاه‌کردن به جای‌جای آن، گواهی است بر غیرعادی‌ بودن وضعیتی که در آن به‌سر می‌بریم. هنر می‌تواند و می‌باید با نگاه خاکستری و بینابین، در نشان‌دادن این وضعیت، برجسته‌‌کردن سیاهی‌ها، یافتن سفیدی‌ها و فراخ‌تر کردن روزنه‌های باریک نور، بدیلی برای اکنون ارائه دهد. از تفاوت‌های کلیدی و بسیار مهم هنر و علم/دانش، یکی همین چهارچوب نداشتن، ساختارگریز بودن و ارتباط‌داشتن با جنون و رؤیا است. چنگ‌زدن به ریسمان جنون و رهاکردن عقلِ دوراندیش موجب می‌شود تا دیوانگیِ هنرمندْ سبب‌سازِ پاره‌کردن زنجیرهای متصل‌کنندۀ وضع موجود و دهن‌کجی علیه جریان مسمومِ غالب شود. قرار نیست یوتوپیایی بیندیشیم – واضح و مبرهن است هنرمند در مقام خالق اثر هنری باید امرار معاش کند – بلکه سخن بر سر داشتنِ کنش و نشان‌دادن واکنش علیه جریان غالب است. باید حد وسط را پیدا کرد و جریان سومی را یافت.

از دیرباز هنر یا برای شیخ بوده (چه در مفهوم شرقیِ مسجد و چه در معنای غربی کلیسا) یا برای شاه. باید علیه این دوگانه طغیان کرد و مردم را ملاک قرار داد. سرمایه‌داریِ کول همچون سرچشمۀ اصلیِ خودش یعنی کاپیتالیسم، تلاش می‌کند تا به زبان ساده بگوید صدای اعتراضتان را شنیدیم و اوضاع را روبه‌راه خواهیم کرد. این کول‌بودنْ روبه‌راه‌‌کردن اوضاع را در تولید تی‌شرت‌هایی با طرح چه‌گوارا، ماگ‌هایی مزین به چهرۀ مارکس، راه‌انداختن کَت‌واک‌هایی با محوریت جنگ اوکراین و روسیه، کالایی‌‎سازی امر دلخراش فرار مردم افغانستان از دیو طالبان و آویزان شدن به هواپیما، هرزه‌نگاری فقر، سانتی‌مانتال‌کردن کار کودک، قربانی‌سازی افراد مورد-تجاوز-واقع‌شده و… می‌بیند. نکتۀ مشترک در این کول‌بود‌ن‌های سرمایه‌داری، عقیم‌کردن هنرمند و اخته‌کردن جامعه و فروش درد و رنج است؛ برای همین کول و باحال است! قرار نیست چرخ را از نو اختراع کنیم و هنر را وسیله بدانیم یا هدف، مقدسش شماریم یا امری زمینی؛ بلکه هدف بازگرداندن هویت هنر به هنر و تبدیل‌کردن آن به چیزی است که می‌تواند زبان سرخی باشد برای بیان مسئله و لنزی باشد برای نشان‌دادن شق دیگری از واقعیت. آوردن مثالی به تفهیم بهتر مطلب کمک می‌کند: دیمین هِرْسْت 1 با گرفتن سفارشی به مبلغ پنجاه‌هزار پوند از چارلز ساعتچی 2، گالری‌دار و مجموعه‌دار هنری معروف، اثری هنری خلق کرد با عنوان «محال‌بودن فیزیکیِ مرگ در ذهن انسانی زنده» 3. این اثرِ به ظاهر هنری کوسه‌ای ببری بود با وزن دو تن و طول پنج متر، با فسادپذیری بالا و حمل‌و‌نقل دشوار. مبلغ درخواستی برای فروش این اثر: حدود دوازده میلیون دلار! این‌که سرانجام آن کوسه چه شد مهم نیست، بلکه مهم ظهور پدیده‌ای به نام ساعتچی بود که به پشتوانۀ سرمایۀ گزاف و زدوبندهای سیاسی-هنری توانست هنر را جعل کند و با تقلیل آن به کالای صِرفْ پول زیادی به جیب بزند، و از سوی دیگر الگوهای زیبایی‌شناختی را، نه به‌معنای مثبت کلمه، بلکه به‌شکلی منفی تغییر دهد. حمایت بی‌دلیل از آثاری که هنری نبودند سبب شد تا مزایده و فروش هنر-کالا سر به آسمان بزند و هنر اعتراضی جعل گردد و از جامعه کنده شود و فقط در گالری‌هایی خاص، برای افرادی خاص و متعلق به طبقاتی خاص نمایش داده شود.

تقلیل هنر به کالا و تکثیر آن به دست دلال، حاصلی جز امحای هنر، فَک‌کردنِ آن از جامعه و حک‌کردنش بر پیکرۀ قشری خاص، ماری است که بر پیکرۀ هنر چنبره زده. جهان، جهانِ رام‌پسند است و تمام سازوبرگ‌های نظم غالب، تلاش دارند تا به هر طریقی بر ساحت‌های خصوصی و حوزه‌های عمومی انسان سیطره داشته باشند. هنر می‌تواند این نظم را بشکند، دور بریزد و طرحی نو دراندازد. نمونۀ پیتر پاولنسکی 4 هنرمند معاصر روسیه، نمونۀ خوبی از رام نشدن و مداخله‌کردن است. پاولنسکی در ستایش هنر مداخله‌گر، پرفورمنس‌های انتقادی و رادیکالی را اجرا کرد. نمونۀ بسیار معروفش در ۱۰ نوامبر ۲۰۱۳ بود که در روز پلیس، به مدت یک ساعت‌ونیم، آلت تناسلی خود را در میدان سرخ مسکو بر زمین میخ کرد. این اقدام او کاری بود برای نشان‌دادن دل‌مردگی مردم روسیه که نتیجۀ مستقیم سیاست‌های استبدادی پوتین و تبدیل‌شدن روسیه به زندانی برای مردم آزاداندیش بود؛ پرفورمنسی که حتی خواندن خبر آن هم، درد شدیدی را در خواننده ایجاد می‌کند. نمونۀ داخلی آن نیز پرفورمنس‌های امیر مُعبد است؛ هنرمند شاهرودی که سعی دارد به نوعی در وضع موجود دخالت کند و وضعیت غالب را مغلوب سازد. از نمونه پرفورمنس‌های او می‌توان به «کشتزار» (علیه اعدام) و «بیا نوازشم کن» (در باب عادی‌سازی خشونت در جامعه) اشاره کرد. 

برتولت برشت در نمایشنامۀ «آنکه گفت آری، آنکه گفت نه»، وضعیت دوگانه‌ای را ترسیم می‌کند. در وضعیت آری، جامعه همچنان به عرف و سنت بله می‌گوید و همه‌چیز را تأیید می‌کند تا وضع موجود حفظ شود. در پارۀ دوم نمایشنامه اما، نه روی کار می‌آید؛ جامعه به برخی باورهای پیشینی نه می‌گوید تا تاریخ پسینیِ نویی را بنویسد. وضعیتِ اکنون نیز عادی نیست. اگر بگوییم بله، همچنان همه‌چیز را تأیید کرده‌ایم و نشان می‌دهیم نباید آب از آب تکان بخورد. ولی اگر بگوییم نه، واکنش نشان داده‌ایم، خواهان مداخله‌ایم و خواهان اعتراض به وضع و نظم موجود؛ نه اعتراضی که سرمایه‌داریِ کول آن را بپسندد و به رسمیت بشناسد، بلکه مداخله‌ای علیه تفسیرِ این جهانِ تفسیرناشدنی. سخن همچنان بر سر تغییر این جهان است، نه تفسیرش. هنرِ خنثی سعی در رؤیاپردازی کاذب دارد، و هنر مداخله‌گر می‌باید کابوسی باشد لابه‌لای این رؤیا. در معماری سبکی وجود دارد به نام «کیچ» 5. این سبک برگرفته از واژه‌ای آلمانی است به معنای «زرق و برق الکی و آبکی»؛ هنرِ مصادره‌شده به‌دست جریان سرمایه‌داریِ کول نیز، کیچ است و مانور دادن روی آن، هیاهویی است بسیار برای هیچ. بله گفتن کار راحتی است، نه گفتن سخت است، و اما تاریخ را کسانی ساختند که گفتند نه

پانوشت

  1. Damien Hirst[]
  2. Charles Saatchi[]
  3. The Physical Impossibility Of Death In The Mind Of Someone Living[]
  4. Petr Pavlensky[]
  5. kitsch[]

شکل‌گیری میدان برای هنر کنش‌گرا 

سال ۸۸ است. ساعت از ده گذشته. از سالن نمایش بیرون آمده‌ام و در کافۀ مجاورِ آن، به قهوه‌ام خیره شده‌ام و به این فکر می‌کنم که واقعاً نشستنم پای یک تئاترِ کودکِ میان‌مایه، وسط این همه رخداد و فشارهای اجتماعی و فریادها و گیرودارهای شبانه و روزانه چه بود! سالنْ لبالب بود از بیننده‌های سبیل-از-بناگوش-دررفته و آراسته، و به‌زحمت می‌شد یکی دو کودک را – محض تنوع – اینجا و آنجای سالن دید؛ یک اقتباس آبکی و بی‌مزه از هملت که هر‌وقت فرصتی پیش می‌آمد، هملت کوچک که با لباس کودکانۀ دلقک‌ها رو به جمعیت داشت، سه چهار بار بی‌ربط و باربط، واژۀ سبز را تکرار می‌کرد و همان لحظه جمعیت را شور برمی‌داشت و خلاف جریان نمایش برایش دست می‌زدند؛ همین!

کفِ روی قهوه را کمی هم می‌زنم و به این فکر می‌کنم که واقعاً باید محتوای نمایش چه می‌بود تا این حس ملال و سرخوردگی را در من ایجاد نکند. مگرنه که تئاتر به رسانۀ روشنفکری و روشنگر جامعه شهره است و بناست در همین لحظه‌های درد، جامعه را آرام بخشد یا شوری حقیقی در آن بدمد؟

محتوای این نمایش باید چه می‌بود تا بتواند اثری بر دل بگذارد؟ آیا زیرساخت‌های دردآور جامعه کم بر همه آشکار است؟ واقعاً کدام مکاشفۀ بنیادین در زیرساخت‌های اجتماعی ممکن است بتواند ذیل محتوای چنین نمایشی قرار گیرد، بی‌آنکه به یک تحلیل دیالکتیک، یک خطابۀ تئوریک یا یک مقالۀ تحلیلی تبدیل شود؟

صِرف نمایش خشونت‌ها و درگیری‌ها هم چه امتیازی می‌تواند برای نمایش باشد؟ در‌حالی‌که صبح تا شب، فیسبوک و فضای مجازی سرشار است از فیلم‌های مستند که رویدادهای دردناک را، از هزاران زاویه، بارها و بارها و بارها پیش چشم آدم می‌آورد.

در راهروهای زیرزمینیِ تئاتر شهر که قدم می‌زنی، عکس‌های آویخته به دیوارْ حکایت از جریان جدی تئاتر در اواخر دهۀ پنجاه شمسی دارد، که ای بسا در انگیزشِ حدأقل-جامعۀ اهل اندیشۀ آن دوران کم تأثیر نداشت؛ دست‌کم بخشی از هنرمندانِ تئاتر امروز همان‌ها هستند که در آن سال‌ها هم در همان جریان فعال بودند. جالب است که آدم‌ها همان‌ها هستند و چه بسا ارزش‌هایشان هم همان است، و امروز دیگر سن نمایش برایشان جای شورانگیزی نیست.

به قهوه‌ام که حالا سرد شده، توک مختصری می‌زنم… نگاهم به بنای گالری تجسمیِ آن طرف خیابان که درش این ساعت شب بسته است، می‌خورد؛ گرچه ساعتِ بازش هم فرق چندانی ندارد. در بهترین حال، مردمان آراسته، همان‌ها که ساعتی پیش نمایش را می‌نگریستند، ساعتی گرد تابلوها جمع شوند و در فضای دربسته چشم به محتوای آثار بیندازند و نوچ‌نوچی کنند و باز هم هیچ.

می‌گویند که کشتی‌شکستگان کلک مدوسا که ژریکو1 در ۱۸۱۹ به نمایش درآورد – قابی به طول هفت متر، از نیم‌زنده-نیم‌مردگانی که به‌سبب بی‌کفایتی‌های حاکمیت، به حال خود رها شده بودند – آتشی به مردمان پاریس انداخت که ناچار نقاش را واداشت اثر را به لندن ببرد، و همان‌جا هم بازدید بی‌سابقه‌ای را در تاریخ نقاشی برجای گذارَد. امروز کدام نقش تصویر است که بتواند چنان کند؟ آیا واقعاً پروژۀ هنر به این معنای مدرن که از قرن هجده میلادی آغاز شد، رو به خاموشی گذارده و در ساختمان‌های متروکِ نیم‌مرده اسیر شده است؟

نه که این فقط درد ایران امروز باشد؛ رد همین خاموشی و بی‌عملیِ هنر را می‌توان از سال‌های پس از جنگ دوم در سراسر دنیا هم پی گرفت. کار به آنجا کشیده بود که نقاشان تن به بی‌حاصلی آثارشان دهند و دل به همین خوش بدارند؛ بلکه ماحصل فروش آثارشان را بتوانند صَرف انجمن‌های فعال و مستقلِ ضدجنگ و ضدتبعیض کنند. در سال‌های ۱۹۵۰، شاید بتوان گفت تنها عکاسیِ مستند بود که نیم‌نفسی در هنر می‌کشید و پیوندی با عموم جامعه می‌ساخت. آرام‌آرام، توسعۀ رسانه‌های خبری و عمومی همین نیم‌نفس را هم از هنر گرفت و تیشۀ دیگری بر پیوند پیکر هنر و جامعه زد.

همین فقدان پیوند با جامعۀ عمومی بود که در دهۀ ۱۹۶۰ بخشی از هنرمندان را از گوشۀ تالارهای مجلل و گالری‌های پرنور بیرون کشید و به دامان جامعه فراخواند. لوسی لیپارد2 همین تغییر در شش سال طلایی ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۱ را موضوع تحلیل خود قرار داد و از مجرای روند شکل‌گیریِ آنچه هنر کنشگر می‌خواند، و جانی نو را در کنشگریِ هنر در عرصۀ عمومی روایت کرد: اجراها، رویدادها و آثار مشارکتی و تعاملی.

موضوع تحلیل نیکلا بوریو3، کیوریتور و منتقد هنر نیز دو دهه پس از لیپارد، دلایلی مشابه را در ازکارافتادگی هنر مدرنیستی برشمرد و چنین اعلام کرد که ارزش‌های هنر و زیبایی‌شناسی مدرنیستی به پایان اثرگذاری اجتماعی رسیده است و راهی جز شکل‌گیری نظام زیبایی‌شناسی نوینی برمبنای ارزش‌های اثرگذاری اجتماعی باقی نمی‌ماند: هنر و زیبایی‌شناسی رابطه‌ای4. تنها راه بازگرداندن هنر به متن جامعه، پیوند زدن آن با مواجهۀ عمومی‌ است. مواجهۀ هنر با مخاطب است که آن را کامل می‌کند و با ظرفیت خوانش‌های بی‌شماری که پدید می‌آورد اجازه می‌دهد ارزش‌های اثر در خلال مشارکت اجتماعی ساخته شود. به این تعبیر، هنر نه یک چیز، بلکه یک رخداد مواجهه است و مشارکت عمومیْ آن را به اثر بدل می‌سازد.

کلر بیشاپ5 نیز در محدودۀ سال‌های دهۀ اول و دوم قرن بیست‌و‌یکم، با ادبیات مستقل خود به تحلیل شکل‌گیری این گونه‌ها و گرایش‌های نو در هنر پرداخت. کلر در این نقطه، که نظام زیبایی‌شناختی و هنری جدیدی در‌حال شکل‌گیری است، با بوریو اتفاق نظر دارد؛ اما از میان تمام گونه‌های جدید هنری که بوریو آنها را ابزارها و روش‌های شکل گیری زیبایی‌شناسی رابطه‌ای تعریف کرده است، بیشاپ هنر مشارکتی را از دیگر گونه‌ها متمایز می‌کند.

در نگاه بیشاپ، ویژگی‌ها و ظرفیت‌های خاصی در ‌هنر مشارکتی نهفته است که در دیگر شاخه‌های هنر چندان قابل شناسایی نیست. او به جریان‌های تحول‌خواه و جامعه‌محور قرن بیستم، با رویکرد مارکسیستی به‌عنوان منبع الهام می‌نگرد. به این تعبیر، دیگر پر کردن فضای خالی و پیوند دادن هنر با جامعه، چنان‌که بوریو به آن باور دارد، پاسخ چندان کارایی برای حل مسألۀ اجتماعی نیست. 

جاماندگان امروز از مشارکت اجتماعی، قربانیان مصرف‌زدگی و روابط ناعادلانۀ نیروی کار فردا هستند. به همین دلیل مسأله دیگر تنها پر کردن فضا نیست؛ بلکه توسعۀ مشارکت حدأکثری در تمام سطوح جامعه، و چنان‌که رانسیر6 به آن باور دارد، دموکراتیزه کردن حدأکثری فعالیت‌ها و رویدادهاست. اگر در نظام حکمرانی امروز، بخش‌هایی از جامعه از مشارکت کنار گذارده شده‌اند، هنر بهانه و محملی است تا با اعمال نظام حکمرانی خود، این مشارکت را به حد اعلا برساند. از‌این‌روست که بیشاپ ظرفیت بی‌نظیری را در هنر مشارکتی مشاهده می‌کند، که قابل مقایسه با دیگر شاخه‌ها نیست.

جمع‌بندیِ این باور به این نقطه می‌انجامد که هنر مشارکتی اساساً نوعی مشارکت است که وجه زیبایی‌شناختی دارد؛ نه نوعی محصول یا اثر که وجه مشارکتی در آن غلبه یافته باشد. از سویی بیشاپ متوجه التزامات و مخاطرات این نحو تعریف نیز هست؛ ازآنجاکه مشارکت حدأکثری هدف اصلی‌ است، نقش‌گذاری مرسوم و تثبیت‌یافته در هنر دستخوش تغییر می‌شود:

  • اثر به مثابه پروژه: مشارکت هموارۀ یک پروژه است. دیگر نمی‌توان در نقشه‌برداری از آثار، آن کارکرد سنتی را محفوظ داشت و مثلثی میان هنرمند، اثر و مخاطب برقرار کرد. در اینجا رابطه، رابطۀ طراح و مجریان است که در یک پروژه با یکدیگر مشارکت دارند. 
  • مرگ زیبایی‌شناسی: اگر زیبایی‌شناسی را به‌عنوان یک سنت فرهنگستانی-دانشگاهی تعریف کنیم، این سنت همواره ابزار رصد و مهار جریان‌های تاریخی و تأثیرگذار هنر بوده است؛ لکن در شرایطی که مشارکت به ارزش اصلی اثر تبدیل می‌شود، این سنت جبراً از کارکرد می‌افتد و از چرخه خارج می‌شود. این خروج البته می‌تواند مقدمۀ نوعی خود‌تخریبیِ ساختاری در هنر مشارکتی نیز باشد؛ نظامی که نهاد رصد و ارزش‌گذاری نداشته باشد، ممکن است پایایی تضمین‌شده‌ای نداشته باشد.
  • افتراق بنیادین میان هنر و هنر مشارکتی: طبعاً با تمایز دوگانه‌ای که میان هنر و هنر مشارکتی تعریف شد، مشارکت‌ها به‌طور فزاینده‌ای به سوی زیبایی‌شناسی‌زدایی حرکت می‌کنند و هدفْ ایجاد تغییر در صورت‌بندی‌های اجتماعی و حاکمیتی، از طریق جلب مشارکت حدأکثری می‌شود. لذا می‌توان چنین فرض کرد که اگر با تمرکز بر یک ارزش، یعنی مشارکت، این‌چنین انشقاقی در هنر ممکن باشد، پس انشقاق‌های فراوان دیگری نیز می‌تواند در رقابت و چالش با این شق از هنر تعریف شود و اساساً موجودیت هنر را پاره‌پاره کند.

منابع

  1. A Companion to Contemporary Art Since 1945. (2009). Germany: Wiley.
  2. Bryan-Wilson, J. (2012). Materializing Six Years: Lucy R. Lippard and the Emergence of Conceptual Art. United Kingdom: Brooklyn Museum.
  3. Bishop, C. (2012). Artificial Hells: Participatory Art and the Politics of Spectatorship. United Kingdom: Verso Books.
  4. Copeland, M., Bourriaud, N. (2002). Relational aesthetics. France: Les Presses du Réel.

پانوشت

  1. Le Radeau de la Méduse by Théodore Géricault[]
  2. Lucy Lippard، نویسنده و منتقد هنری امریکایی[]
  3. Nicolas Bourriaud، کیوریتور و منتقد هنری فرانسوی[]
  4. Relational Aesthetics[]
  5. Claire Bishop، منتقد و تاریخدان هنر بریتانیایی[]
  6. Jacques Ranciere[]

عکاسی مستند اجتماعی، فرصت یا تهدید

عکاسی مستند اجتماعی به دفعات و به انحای گوناگون، تأثیرگذاری خود به مثابه‌ ابزاری کارا در تحقق آرمان والای خود به‌عنوان مُصلحی اجتماعی را در سطوح و مقاطع مختلف به اثبات رسانیده‌ است. کیفیتی که در اثر انباشت هرروزۀ تصاویر و بهره‌کشی‌های منفعت‌طلبانۀ رسانه‌های جمعی و غیرمستقل، به همان میزان امکانِ به‌ محاق‌ بردن و تقلیل آن آرمان‌های نیک‌خواهانه را همواره داشته است.
میان عکاسیِ مستند اجتماعی و جامعه یک رابطۀ همواره در جریان، دوسویه و متقابل برقرار بوده است. تناسبی که در طول تاریخ عکاسی به اشکال گوناگون امکان ظهور یافته و به همان میزان نیز به‌واسطۀ تقاطع نیروهای مختلف، عقیم گشته و یا مجال بروز نیافته است. عکاسی مستند اجتماعی گونه‌ای قوام‌یافته از عکاسی است که مانند سایر رویکردها و نگرش‌های تاریخ عکاسی مستلزم احیا‌شدن در بستری معاصر است؛ درواقع جستجو برای یافتن پاسخی درخور، در شکلِ برقراری نسبت با فضای تفکر معاصر، چه به‌لحاظ شکلی و چه به‌لحاظ محتوایی. اینکه عکاسی مستند اجتماعی در اثر تقلیل تدریجیِ امکان‌های مستتر در آن، به گونه‌ای تصاویر زیبایی‌شناختیِ صِرف و به تبع آن کمرنگ‌شدن وجوه مداخله‌گرانه‌اش تبدیل شده، آیا همچنان می‌تواند به حیات خود در راستای آرمان‌های ماهوی خود ادامه دهد و یا اینکه نیازمند بازنگری همه‌جانبه در شکل بازنمود خود از پیرامون ماست.

عکس‌هایی که باعث رقم‌خوردن رخدادی گشته‌اند و رخدادهایی که پس از حادث‌شدن در قالب عکس‌ها نمود بصری یافته‌اند؛ مصادیق زیادی در تاریخ عکاسی وجود دارد که برسازندۀ این ارتباط و برهم‌کُنش بوده‌اند. از پروژۀ بلندمدت لوییز هاین1 در عکاسی از کودکانِ کار در کارخانه‌ها و خیابان‌ها، یا عکس‌های جِیکوب رایس2 از زندگی زاغه‌نشینان در حومه‌های نیویورک گرفته، که تأثیری اجتماعی را در پی داشتند، تا عکس‌های جیمز ون‌دِرزی3 که نمودی تصویری پس از یک رخداد اجتماعی در عکس‌هاست، این‌ها و بیشمار نمونۀ دیگر، همه و همه در طیفی گسترده می‌توانند وجوه و خوانش‌هایی مصلِحانه در سطوحی اجتماعی پیدا کنند و توأمان به تقلیل آن به امری زیبایی‌شناختی منجر گردند.
مجموعۀ «نوزایی هارلِم»4 اثر جیمز ون‌درزی عکاس آمریکایی در نیمۀ اول قرن نوزدهم، سیاهان و رنگین‌پوستان آمریکایی و آفریقایی‌تبار را به‌گونه‌ای به تصویر می‌کشد که تا پیش‌ از آن کمتر نمونه‌هایی چنین منسجم از این شکل از زیست اجتماعی آنان در بازنمایی‌های فتوگرافیک دیده شده بود.
لغو قانون برده‌داری در آمریکا در سال ۱۸۷۲ که درست هفت سال پس از تصویب همین قانون در روسیه انجام می‌پذیرد، به مانند سایر زورآزمایی‌ها و مبارزات تبلیغاتی و پروپاگاندای سیاسی میان دو مدعی نوپای قدرت، در عمل به آرمانی تصنعی و نامحقق بدل می‌گردد.
رنگین‌پوستان در قامت طبقه‌ای متمول، هرچند تنها نمودهایی اندک و گزینش‌شده از طیف‌های گوناگون طبقاتی زیست سیاهان در آمریکا است، ولی موکد و بازنمایانندۀ حضوری نادیده‌گرفته‌شده از وضعیتی است که تا پیش از آن وجود نداشت. ون‌دِرزی یک مصلح اجتماعی نیست، ولی عکس‌های او بازنمودی تصویری از پیامدهای یک رخداد کم سابقۀ اجتماعی است. عکس‌هایی که از جامعه تأثیر می‌گیرند و بر آن تأثیر می‌گذارند، اما با بسامدی مقطعی و کنترل‌شده.

تصاویر فتوگرافیک، به علت پیوند ناگسستنی خود با واقعیت پدیداریِ پیرامون و قابلیت تکثیرپذیری‌شان، همواره در برهم‌کنشی دوسویه از واقعیتْ معنا گرفته‌اند و بر آن معنا الصاق کرده‌اند. حال شکلی از عکاسی که تحت عنوان مستند اجتماعیْ آرمانی جمعی را جستجو می‌کند، می‌تواند با بازبینی در علت وجودی و خاستگاه و غایتش، بیش از سایر رویکردها و اشکال عکاسی به مصلِحی اجتماعی بدل گردد. پتانسیلی نهان در عکس‌ها که به‌راحتی می‌تواند منحرف گردد، عقیم بماند و در خدمت ارضای خواست گروهی قلیل، بدل به ابزاری برای کنترل هردَم-آمرانه‌تری شود.
کارکردهای اجتماعی و ایجاد حسی زیبایی‌شناختی دو کیفیت گوناگون هستند که در این دست عکس‌ها عمدتاً در تقابل با هم قرار می‌گیرند؛ همچون مچ‌انداختن دست‌های یک تنۀ واحد با یکدیگر.
اگر عکس‌های یوجین اسمیت5 از فاجعۀ زیست‌محیطی و انسانی «میناماتا»6 را با نگاهی مبتنی بر زیبایی‌شناسی بصری و مهارتی عکاسانه قرائت کنیم، فارغ از نیات اولیۀ عکاس، چوب در همان آتشی ریخته‌ایم که در حال سوزاندن خودمان است.

عدم توانایی در تفکیک آرمان بسترگرایانۀ عکاسی مستند اجتماعی و سوق‌دادن آن به سوی امر زیبا و موزه‌ای‌شدن آنها، آفتی است که همواره این‌گونه از عکاسی را تهدید می‌کرده است و تیشه‌ای است در دستان عکاسی که بر ریشۀ خود می‌زند.
هرچند عکس‌های جیکوب رایس از زاغه‌نشینان نیویورک منجر به برچیده‌شدن موقت و موضعی آن‌گونه از زیست در حاشیه، در بخش‌هایی از شهر نیویورک شد و همگان عکس‌های رایس را مصداقی بارز در اثربخشی مصلحانۀ عکاسی پنداشتند، اما سالی استاین7 با نقدی کاملاً بدبینانه به آنها می‌گوید که آن عکس‌ها بهانه‌ای شد برای بهره‌کشی‌های سیاسی و انتخاباتی و هیچ‌کس از سرنوشت ثانویۀ ده‌ها هزار زاغه‌نشین نیویورکی نه اطلاعی به دست داد و نه عکسی گرفت. این‌چنین است که عکس‌های جیکوب رایس را در خوش‌بینانه‌ترین حالت می‌توان حرکتی سانتیمانتال و در سطح دانست که عوایدی جز برای عکاس و آمران و بانیان آن وضعیت به‌همراه نداشت. نوعی هم‌دستی عامدانه/ناعامدانه در ایجاد گسست در پیوستارِ آرمان اصیلِ عکاسی مستند اجتماعی.

عکاسی مستند اجتماعی در شکل سنتی خود، با ایجاد گسست در زمان و با تکه‌تکه کردنِ ادراکیِ شبکه‌ای از توالی وقایع و معرفی خود به‌عنوان یک کل مستقل، در پاک‌کردن صورت مسئله، دست در دست بانیان این شرایط می‌گذارد و این امکان را به آنها می‌دهد که با سیمایی بزک‌کرده و با اسنادی در دست، در انظار عمومی، خود را یگانه متولیان اصلاحات اجتماعی معرفی کنند.
عدم شناخت از مؤلفه‌های هستی‌شناختی و ماهیت پارادوکسیکال رسانۀ عکاسی، منجر به مهیا‌شدن فضایی جهت حدأکثر سوءاستفاده از عکس‌ها و معرفی آن به‌عنوان چشمی همیشه‌حاضر و شاهدی مستقل و بی‌طرف می‌گردد. عکاسی مستند اجتماعی بیش از رویکردهای دیگرِ این رسانه قابلیت و وظیفۀ پرده‌برداری از حقیقت را دارد و درست به همین دلیل می‌تواند بیش از سایر ژانرها مورد بهره‌برداری‌های متملکانه واقع گردد.

پانوشت

  1. Lewis Wickes Hine[]
  2. Jacob August Riis[]
  3. James Augustus Van Der Zee[]
  4. the harlem renaissance[]
  5. William Eugene Smith[]
  6. Minamata[]
  7. Sally Stein[]

ندا رضوی‌پور در شهر

گفتگو با ندا رضوی‌پور پیرامون فعالیت‌های او در فضای عمومی

ندا رضوی‌پور متولد ۱۳۴۷ تهران-ایران است و اکنون در تهران/لوسرن زندگی می‌کند. او فارغ‌التحصیل هنرهای زیبا از دانشگاه پاریس یک (پانتئون-سوربن) و در رشتۀ طراحی صحنه/فضاسازی از ENSAD پاریس است و بر ارتباط هنر با رویدادهای زندگی روزمره متمرکز است. او با چالش‌هایی عمیق در جامعه و زندگی شخصی‌اش در مواجهه است و تلاش می‌کند، با استفاده از انواع رسانه‌ها، نقش تماشاگر را از بینندۀ عادی به شرکت‌کننده‌ای فعال تغییر دهد. تحقیقات اخیرش در هنر پرفورمنس به مفهوم و تجربۀ موازی تعادل، ارتباط آن با بی‌ثباتی و چگونگی همسو شدن این دو مفهوم با یکدیگر و نیز تشکیل آستانه‌ای بین نظم و هرج‌و‌مرج، که زندگی به آن وابسته است، اشاره می‌کند.

رضوی‌پور در تأسیس چندین کالکتیو و بنیاد مردم‌نهاد در ایران نقش داشته است. از جمله فعالیت‌های او در این زمینه می‌توان به گروه تئاتر تجربی (لیو)، فضای تجربی و کالکتیو هنری (ژاله‌، گروه موازی)، شبکۀ حمایت از سلامت هنرمندان (کارستان) و فعالیت‌های حقوقِ مدنی علیه آلودگی هوا در تهران (نفس) اشاره کرد.

با او در خصوص کارهایش، به‌خصوص کارهایی که در فضای عمومی انجام شده بود به گفتگو نشستم و از او دربارۀ زمینۀ فعالیتش پرسیدم؛ چطور شد که مخاطب عموم برایش اهمیت پیدا کرد و در مورد علت خروجش از فضای گالری صحبت کردم.

این مصاحبه در پاییز سال ۱۳۹۸ انجام شده است. به بهانۀ انتشار و تغییرات اجتماعی-سیاسی که اتفاق افتاده است، ناگزیر مصاحبه را با اضافه‌شدن سوالاتی به‌روز رسانی کردیم.

ذهنیت اولیۀ شما در مواجهه با هنر عمومی چه بود؟ چطور شکل گرفت؟ 

من به‌تازگی برای نشستی مجبور شدم به‌دنبال کارهای قدیمی‌تری بگردم و در این جستجو سرنخ تمام کارهایی که الان انجام می‌دهم را در دوران دانشجویی‌ام پیدا کردم؛ فکر می‌کردم شاید اتفاقی به هنر تجسمی رسیدم، چون من طراحی صحنۀ تئاتر/فضا‌سازی خوانده بودم، به نیت تئاتر هم به ایران برگشته بودم؛ ولی متوجه شدم در کارهایی که در طول دوران دانشجویی کرده‌ام همین دغدغۀ درگیر‌کردن آدم‌ها – هر آدمی نه الزاماً بینندۀ هنر، بلکه در فضایی که هر‌کسی می‌توانست وارد آن شود و لزوماً دعوت نشده باشد – از همان‌وقت در من وجود داشت. اینکه روی تک‌تک مخاطب‌هایم بتوانم تأثیر بگذارم یا یک حسی را در آن‌ها بیدار کنم، از همان کار‌های اول با من بود.

اما اینکه چرا کارهایم خیلی روند ثابتی نداشته است، فکر می‌کنم به این دلیل باشد که از کوچه و پس‌کوچه وارد هنرهای تجسمی شده‌ام. در واقع شاید چون از تئاتر آمدم و در تئاتر مشارکت با آدم‌ها مهم است (تئاتر‌ها برای یک‌سری آدم‌ها- مخاطب/تماشاچی – اجرا می‌شوند و مهم است که تماشاچی‌ آن را ببیند و مهم است که چه چیزی از آن دریافت کنند). خیلی سخت است که بگویم چرا مهم است که با آدم‌های غیر‌متخصص یا دور از دنیای تخصصیِ هنر باید ارتباط داشت، ولی مهم است. آن بخشی از هنر برای من قابل تأمل می‌شود که بیننده را درگیر می‌کند؛ نه اینکه بگویم از اینکه به گالری و موزه بروم و کار ببینم لذت نمی‌برم، ولی یادم است که از اولین چیزهایی که برایم جذاب به‌نظر می‌رسید، لند‌آرت بود. مثلاً وقتی که سال اول دانشگاه بودم، رفتم به یک موزه‌ای، یعنی قبل از اینکه وارد آرت‌دکو شوم تا خودم را بیشتر هنرمند بدانم، همان سال‌هایی که هنوز اصلاً دو‌دل بودم بین پزشک‌ شدن و…! – البته این را هم در نظر بگیرید که پزشک شدن هم راهی‌ است برای همراهی با بیماران، شاید ربطی به آن هم داشته باشد – کار ریچارد لانگ را دیدم که به طبیعت می‌رفت و از آن‌جا چیزهایی می‌آورد. قاعده‌اش این بود که در طبیعت کار کند، و آثاری که من آن زمان دیدم باقی‌ماندۀ تجربه‌های او بود که به موزه آورده شده بودند. خیلی برایم جالب بود و با خودم گفتم: «آخیش بالأخره می‌شود از این چهار‌دیواری بیرون آمد». همین‌طور بعد‌تر، پایان‌نامه‌ام باید در رابطه با تئاتر می‌بود، باید حتماً در مورد متنی ‌می‌بود و آن متن را باید توسط گروهی به اجرای تئاتر تبدیل می‌کردیم و من در آن کار باید پیشنهاد دکورش را می‌دادم. متن انتخابی متنی بود از یک نویسندۀ چک به اسم بهومیل هرابال1 در کتابی به نام «تنهایی پرهیاهو» که این داستان در زیرزمینی می‌گذشت. شخصیت اصلی آن مسئول له‌کردن، خرد‌کردن و سانسور کتاب‌ها بود و دنیا‌ی او مملو از این کتاب‌ها و نوشته‌ها بود. من ماکت طراحی صحنۀ این نمایش را برای یک پاساژ روباز، مثل پاساژهایی که در اطراف بازار بزرگ تهران وجود دارند، طراحی کرده بودم. پاساژ ‌U شکلی که دور‌تا‌دور آن مغازه‌ها هستند و شما از بالا می‌توانید وسط این پاساژ را ببینید. دکور من یک صحنۀ معلق بود و از زیر روی یک صفحۀ نیمه‌شفاف، تصاویری پخش می‌شدند، که در آن زمان از اسلاید استفاده کردم. البته آن‌موقع چیزی فراتر از اسلاید هم در ذهن من نبود! از طریق آن بیننده می‌توانست تمام خیال‌پردازی‌های پیرمرد را به صورت اسلایدی که روی صحنه‌ منعکس می‌شد ببینید. تک بازیگر این نمایشِ مونولوگ، روی این سطحِ معلق راه می‌رفت و تماشاگران از بالا نگاه می‌کردند، انگار که آن زمان هم ایده‌هایم در محدودۀ تئاتر نمی‌گنجید.

نمونۀ دیگر که به یاد دارم، اجرای نمایشی بود که در زمان خودش، خیلی هم سر‌وصدا کرد؛ اجرایی بود در یک سالن قدیمی و زیبای U شکل، که تمام صندلی‌هایش مخمل قرمز بود. من صحنۀ تئاتر را با دیواری چوبی به کل بستم، صحنه اصلی را گذاشتم روی صندلی‌های کف سالن و یک رینگ بوکس درست کردم و حدأقل سی بازیگر روی صحنه می‌آمدند. اسم نمایشنامه هم «آشپزخانه» بود و دوباره تماشاچی‌ها باید از بالا کار را نگاه می‌کردند. در واقع صحنۀ اصلی تئاتر آن رستورانی بود که بخش نمایش اجتماعی است و ما نمی‌بینیم و به جای آن، پشت صحنۀ نمایش، که آشپزخانۀ رستوران است را می‌بینیم. از همان ابتدا برای من جایگاه بیننده در سالن نمایش مهم بود.

مراسم اجرای نمایش و حتی خود دیدن نمایش از نگاه من نوعی مناسک اجتماعی است و سالن نمایش بستر آن، مناسکی که خودش را به نمایش می‌گذارد و به تماشا‌ی خودش می‌نشیند. حالا در این کار در ‌واقع زمینۀ اجرای اثر، خودش دستمایه‌‌ای شده بود برای کار من. در این نمایش سالن غذاخوری‌ِ یک رستورانی توصیف شده که صحنه‌‌ای است که  این مناسک (داستان، اجرای بازیگران و جایی که مخاطب باید تخیل کند) در آن به تصویر کشیده شده است. من آن را به کل حذف کردم. چیزی که نشان دادم پشت صحنه‌ای از آن رستوران، در آشپزخانه و روابط انسانی پیشخدمت‌ها، مشکلات اجتماعی و روابط عاشقانه و… بود. در‌واقع من هم بازیگران را از صحنه بیرون کردم، هم تماشاچی را از جایگاه تعریف شده‌اش و هم خود روایت نمایش را از بستر پیش‌بینی شده‌اش. انگار من از همان ابتدا فضای اجرای اثر را به چالش می‌کشیدم و جایگاه بیننده و نقش او برایم اهمیت داشته است.

اولین کارهایی که با محوریت فضای عمومی یا شهری اجرا کردید مربوط به چه دورۀ زمانی است؟ ایدۀ اولیۀ آنها چطور شکل گرفت؟ 

از کاری که با شهاب فتوحی در ساختمان‌های آتی‌ساز کردیم، به اسم «سرشماری»، شروع شد. در این کار ما به‌سختی مجوزهای لازم را گرفتیم؛ چون کار با ابعاد شهری و بزرگ بود، خیلی با دردسرْ بودجه جمع کردیم.

سرشماری | ندا رضوی‌پور و شهاب فتوحی | ۱۳۸۲
سرشماری | ندا رضوی‌پور و شهاب فتوحی | ۱۳۸۲
سرشماری | ندا رضوی‌پور و شهاب فتوحی | ۱۳۸۲

بعد از آن پروژه‌های «گروه موازی» بود. در آن پروژه‌ها، درگیر آن بودیم که راهکاری پیدا کنیم که بدون نیاز به کمک مالی یا درگیر‌شدن برای مجوز و یا گالری، با اندکی بودجه بتوانیم کارهای نمایشی و شهری انجام بدهیم. گروه کوچکی تشکیل دادیم، که بعد‌ها بزرگ‌تر شد و هر‌کس هر ماه به اندازۀ پنج‌هزارتومان یا ده‌هزار تومان – درست خاطرم نیست – می‌گذاشت وسط و پس از قرعه‌کشی، ایدۀ هرکس که انتخاب می‌شد، بقیه به او کمک می‌کردند که آن کار انجام شود. کار من، یک پرفورمنس خیابانی بود، که تعدادی اسباب‌بازی‌های دست‌ساز را که خودمان سرهم کرده بودیم، در پیاده‌روی شهر دست‌فروشی‌ می‌کردم. این اولین کار گروه موازی بود و شاید اولین پرفورمنس شهری من، که خودم هنوز به‌عنوان پرفورمنس در موردش صحبت نمی‌کردم.

ایده‌هایتان هم به صورت مشارکتی سر‌ و شکل می‌گرفتند؟ 

ایده‌ها مشترک به‌وجود نمی‌آمدند؛ هرکس ایده‌ یا دغدغه‌اش را می‌گفت و این امکان وجود داشت که ایده توسط جمع پرورانده شود، تا هم قابلیت اجرایی بهتری داشته باشد و مخاطبان بیشتری را درگیر کند. 

مکان‌های ارائه بر چه اساسی انتخاب می‌شدند؟

در شهرمی‌گشتیم و پیدا می‌کردیم، هرجایی که بینندۀ بیشتری داشت و با مفهوم کارهماهنگ‌تر بود. البته امکان دسترسی راحت‌تر و درگیری و دردسر کمتر هم برایمان اهمیت داشت. 

آیا مخاطب خاصی را مورد هدف قرار می‌دادید؟

فکر نمی‌کنم مخاطب خاصی را در نظر داشتیم. خاطرم هست که برای کار دستفروشیِ عروسک‌ها، که اجرایش اصلاً پروژۀ راحتی نبود، بسیار فکر کردیم که کجا بساط کنیم. هر جایی نمی‌شد این کار را کرد – حتماً می‌دانید که اجراهای خیابانی در کشورمان، در دوره‌های مختلف با سختی‌های گوناگونی رو‌به‌رو هستند؛ در آن دوران این کارْ بسیار غیرمعمول بود. در ابتدا این کار را در خیابان آزادی روبه‌روی مغازۀ ابزارفروشیِ یکی از دوستان اجرا کردیم. بعد از دو ساعت که آن‌جا بودیم، با وجود غیرمنتظره‌بودن اسباب داخل جعبه‌های عروسک، حتی یک نفر هم نگاه و توجهی به بساط من نکرد؛ تصمیم گرفتیم برویم حوالی موزۀ هنرهای معاصر، اطراف پارک لاله، بلکه شاید آن‌جا آدم‌های بیشتری مخاطب ما باشند، که همین هم شد.

از سری رؤیاها | ندا رضوی‌پور| ۱۳۸۱
از سری رؤیاها | ندا رضوی‌پور| ۱۳۸۱
از سری رؤیاها | ندا رضوی‌پور| ۱۳۸۱

سال‌ها بعد، در سازمان مردم‌نهاد «نفس» که برای پیشنهادِ راه‌حل‌هایی برای مقابله با آلودگی هوای شهر تهران فعالیت می‌کرد، قرار بر این بود که مخاطبان فعال باشند. پس به‌دنبال نقاطی بودیم که بتوانیم بستری فراهم کنیم که توجه مخاطبان گذری را جلب کنیم، به‌طوری که تشویق شوند نظر خود را بگویند یا بنویسند. 

ديوار سفيد نفس | تهران، خیابان شریعتی، نرسیده به میدان قدس |۱۳۹۳
ديوار سفيد نفس | تهران، خیابان شریعتی، نرسیده به میدان قدس | ۱۳۹۳

در کار‌هایی که کمتر پرفورماتیو بودند آیا پس از اجرا برای مشاهدۀ سرنوشت کار و یا واکنش مخاطب‌ها در محل حضور داشتید؟

در «موازی» حضور کمتری داشتیم، چون ایده این بود که کار را انجام دهیم و برویم؛ در واقع غیر از دستفروشی‌ای که من انجام دادم که باید پای کار می‌ایستادم، عملاً اکثر کارها را گذاشتیم و رفتیم. اتفاقی را در شهر به‌وجود می‌آوردیم، اما نمی‌ایستادیم تا ببینیم چه می‌شود یا نمی‌شود. چون می‌دانستیم جرقه‌ای که با آن کار زده می‌شود خودش چیزهایی را به‌دنبال خودش خواهد آورد.

شاید پروژۀ آتی‌ساز هم همین‌طور بود. ما کاری را در آتی‌ساز کردیم و من ده سال بعد می‌شنوم که برخی از هنرجویان که در آن زمان کودک بودند از روبه‌روی ساختمان‌ها رد شده‌ بودند. ما آن‌جا نبودیم که عکس‌العمل مردم را ببینیم، البته با این وجود فیلمبرداری‌ هم کردیم. قرار هم نبود که در محل بمانیم. من به شخصه این اتفاق را خیلی دوست دارم؛ اینکه یک چیزی، یک تلنگری، یا یک کاری کنی و آن حرکت به مرور اتفاقی را پیش بیاورد. ولی مسئلۀ مهم آرشیوکردن یا نکردن این پروژه‌هاست، اینکه چیزی از آن بماند یا نه، که این دارد برای من این روزها مهم‌تر می‌شود. قبلاً فکر می‌کردم این اتفاق‌ها فقط باید بیفتند؛ الان فکر می‌کنم مهم است این اتفاق‌ها ثبت هم بشوند، تا پیشینه‌ای از آن بماند و دورۀ بعدی، هنرمند بعدی چرخ را از نو اختراع نکند.

این تلنگر چه چیزی هست در ذهن شما که فکر می‌کنید باید با مردم شهر در میان گذاشته شود؛ فارغ از موضوع کار، که خب قطعاً هر کار نکتۀ خودش را دارد؟

خُب آدم‌ها مهم هستند، آدم‌ها خیلی جذاب هستند، به خصوص در یک شهر بزرگ. من هر بار کاری در شهر کردم و یا نمایشگاهی در گالری‌ داشتم، به غیر از نقد دوستان هنری، از عکس‌العمل و حرف‌های بینندگان غیر‌حرفه‌ای بسیار آموختم. برای «دیوار سفید نفس» که در خیابان شریعتی نزدیک تجریش برپا شد، باور نمی‌کنید چقدر آدم‌ها درگیر شدند، چقدر آدم‌ها حرف درست‌و‌حسابی داشتند که بزنند. فقط بستری در اختیار دارند که بتوانند صحبت کنند. بعد از پرفورمنس «سلف سرویس» هم همین‌طور؛ خیلی حرف‌ها در موردش زده شد، خیلی عکس‌العمل‌ها را دربر داشت و به خیلی‌ها تلنگر خورده شد. حتی باوجود اینکه آن آدم‌ها یک مقدارحرفه‌ای‌تر هم بودند؛ چون در گالری برگزار شده بود. اما به واسطۀ کتاب2 شاید بشود سراغ آدم‌هایی دیگر رفت. امیدوارم روزی کتاب دیگری هم با صحبت‌های کامل‌تری چاپ شود.

سلف سرویس| ندا رضوی‌پور | رودا استن – سوئد | ۲۰۱۰ 
(سلف سرویس از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۲ در گالری طراحان آزاد – تهران، رودا استن – گوتنبرگ، دوی آرت – دهلی و سیتۀ هنر پاریس اجرا شده است.)

«نوسان» پرفورمنس هشت روزه‌ای بود که من در گالری اعتماد، در خیابان بوکان داشتم. بااینکه مخاطبان با من خیلی حرف نمی‌زدند، چون این پرفورمنس در سکوت اجرا می‌شد، ولی درچهره‌هایشان می‌توانستم ببینم، یا در عکس‌العمل‌هایشان، گاهی حتی عصبانی می‌شدند و اشک می‌ریختند. عده‌ای هم به من ایمیل ‌زدند از دغدغه‌های شخصی‌شان می‌گفتند. در آن کار نگاهی در لایه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی، روانشناسی و فلسفی داشتم. هرکدام از مخاطبان یک بخشی را گرفته بودند و این مشخصاً برای من خیلی جذاب است. هرکس از نگاه خود با لایه‌ای از این بستر همراه می‌شود یا نمی‌شود.

آیا کارهایتان فقط در تهران اجرا می‌شدند؟

در ایران اکثراً تهران بود و فقط یک کار در حمامی در اصفهان داشتم. دلیل خاصی هم ندارد، غیر از اینکه موقعیتش به وجود نیامد. 

در اجرای دوبارۀ کارها تغییری می‌دهید؟

 بله هر مکانی نیاز‌های خودش را دارد؛ هر مخاطبی درگیری‌ها و بینش خودش را دارد. بعضی کارها را با تغییرات اندک دوباره اجرا کردم، بعضی با تغییرات بیشتر، گاهی در تیتر، گاهی در اجرا. 

 آیا برای جذب مخاطب فعال‌تر، به جز خود اثر خود شما هم مداخله‌ای می‌کنید؟ 

البته که مداخله می‌کنم، گاهی به‌وضوح دیده می‌شود و گاهی کمتر دیده می‌شود.

دغدغۀ شهر در اکثر‌کارهایتان دیده می‌شود؛ در بسیاری از کار‌هایی هم که در فضای شهری ارائه ندادید به شهر پرداخته شده؛ فکر می‌کنید این از کجا ریشه می‌گیرد؟

من در شهر زندگی می‌کنم؛ اگر نزدیک‌تر به طبیعت بودم حتماً بیشتر به طبیعت می‌پرداختم. بااین‌حال این روزها طبیعت دارد در کارهایم رخنه می‌کند.

فضای عمومی برای شما به‌عنوان هنرمند چطور تعریف می‌شود؟ 

مواجهه و رویاروییِ بدون واسطه با مخاطبی که انتخاب نکرده است که مخاطب باشد، بلکه هنرمند انتخاب کرده است که او را مخاطب خود قرار دهد. در این موقعیت، هنرمندْ مخاطب را تشویق به عکس‌العمل و فاعل‌بودن یا نبودن می‌کند. لایۀ دیگر، ارتباط مستقیم و بدون واسطۀ  اثر با فضا و هر آنچه که می‌تواند به اثرْ کانتکست و زیبایی‌شناسی هنری بدهد. از دیگر کارکردهای حضور در فضای عمومی را می‌توان وارد‌کردن امر روزمره و عادی به هنر دانست. شاید بشود گفت شاعرانگی امر عادی در فضای عمومی.

 شما چرا و چطور در آن ظاهر می‌شوید؟ 

هر اجرایی رویکرد خودش را دارد. به‌طور خلاصه، در سرشماری، جای خالی چهره‌های شهروندان بر روی دیوارهای شهر مورد توجه بود. در اجرای «از سری رؤیاها» زندگی سرمایه‌داری، واقعیت مرگ‌وزندگی، و ارزش انسان مورد توجه بود. در «دیوار سفید نفس»، جایگاه شهروند و حقوق اولیۀ او. در «گم‌گشته»3، تنوع انسان‌ها و جایگاه آنها و همچنین حقوق شهروندی… باید در مورد هر کدام کلی توضیح دهم که در این مطلب کوتاه امکان آن نیست. 

منبع الهام‌بخش شما برای انتخاب موضوع، به‌ویژه آثاری که در فضای عمومی انجام یا ارائه می‌شوند، کجاست؟ فکر می‌کنید موضوعاتی که امروز مطرح می‌شوند و تا حدی تاریخ مصرف هم دارند، می‌توانند الهام‌بخش باشند؟ 

در هر موضوعی، حتی به قول شما، تاریخ مصرف‌دار، اگر بتوان عصارۀ اصلی آن را نمایان کرد، همیشگی و جهانی است. برای مثال، شما ممکن است از خیلی آثار هنرمندان آمریکای جنوبی که در دوران‌هایی تلخ و زیر فشار به وجود آمده‌اند همچنان متأثر شوید و الهام بگیرید‌؛ موقعیت اجتماعیْ تاریخ مصرف ندارد اگر اجرا درست فکر شده باشد. 

با توجه به شرایط ویژۀ امروز و مشاهدۀ تجربیات یک سال اخیر که حضور هنرمندان قابل توجه بود، تا چه اندازه فعالیت هنرمندان در فضای عمومی را به‌ویژه در بزنگاه‌های تاریخی تأثیرگذار می‌دانید؟ 

به گمانم همان جواب سؤال قبلی است؛ بستگی به واکنش دارد. در این دوران حقیقتاً رویکردِ به‌نوعی پرفورماتیوِ شهروندانِ غیرحرفه‌ای بسیار آموزنده و تأثیرگذار است. گاهی ما هنرمندان باید بیشتر تماشا کنیم، تا از واکنش‌های مردم عادی که از استیصال و به‌ناچار به اجرایی بی‌کلام مشابه می‌شوند، بیاموزیم. 

در وضعیت اکنون و فعل و انفعالاتی که هنر با شکلی از مسئولیت اجتماعی گره خورده، آیا شما هنوز به کارکردن مشارکتی، چه در فضای کنترل شده و چه فضای عمومی، تمایل دارید؟ و اینکه نسبت به گذشته رویکرد شما تغییر کرده است یا کماکان به همان سنت وفادار هستید؟ 

در هر دورانی کارکردنِ مشارکتی لازم است، به‌خصوص در دورانی که به اجبار به انزوا دعوت می‌شویم. البته می‌گویم لازم است ولی اجباری نیست. در نهایت، هر هنرمندی راه خودش را در این مسیر انتخاب می‌کند و مسلماً یک راه و یک رفتار وجود ندارد. در دوران‌های مختلفْ ما فضاهای عمومی را به اشکال گوناگون تعریف کرده‌ایم‌؛ گاهی به فضای نیمه‌عمومیِ گالری، گاهی از آن به کوچه، گاهی هم از کوچه به فضاهای خصوصی خانه‌ها و دورهمی‌های کوچک‌تر. در نهایت به نظر من، مسئولیت اجتماعی تاریخ مصرف ندارد و در هر رویکرد هنرمند نهفته است؛ چه در عموم دیده شود و چه نشود.

ندا رضوی‌پور در سال ۱۳۹۹ (۲۰۲۰) نیز در دوران همه‌گیری ویروس کووید، در شهر لوسرن (سوئیس)، مجموعه اجراهایی تحت عنوان «رفتارهایی که نباید فراموش شوند!» در فضای عمومی ارائه کرده است. او سعی دارد به مخاطب خاطرنشان کند که با طولانی‌شدن فواصل اجتماعی، برخی از رفتارها و حرکات سادۀ کوچک که بیانگر لطافت، صمیمیت، توجه، مراقبت و احترام است، در معرض فراموشی قرار خواهند گرفت. به این منظور، در مجموعه‌ای از اجراهای عمومی، به تنهایی یا با همراهی همتای خود، حرکات ساده، صمیمی و تکرارشونده‌ای را برای یادآوریِ نیاز به حفظ پیوند انسانی تمرین می‌کنند. از نظر ندا رضوی‌پور حتی در چنین شرایط بحرانی‌ای نیز همچنان می‌توان‌ در فضای عمومی با رعایت اصول بهداشتی حضور داشت. از نگاه او فضای مجازی را نمی‌توان جایگزینی برای فضای شهری کرد، حتی اگر فضای مجازی از اهمیت بیشتری برخوردار شده باشد، که انکارناپذیر است. 

وضعیت‌هایی که نباید فراموش شوند! وضعیت شمارۀ ۱ | ندا رضوی‌پور | ۲۰۲۰
(او موهای غریبه‌ها را در فضای عمومی شانه می‌کند.)
وضعیت‌هایی که نباید فراموش شوند! وضعیت شمارۀ ۲ | ندا رضوی‌پور | ۲۰۲۰
(او در مکانی آرام و ساکت، در زیر یک چتر بزرگ به افرادی که مشغول خرید کریسمس بودند، با حفظ فاصلۀ صحیح، پیشنهاد می‌دهد.)

پانوشت

  1. Bohumil Hrabal[]
  2. کتاب «تیغ و تار و پود»، گفتگوی لیلی گلستان و ندا رضوی پور در خصوص نمایشگاه «سلف سرویس» است که در سال  ۱۳۹۶ توسط نشر ثالث منتشر شده است.[]
  3. گم‌گشته یا Find the lost one، ویدیوی دوکاناله‌ای است که اگرچه در شهر ارائه نشده است، اما موضوع آن شهر و فضای عمومی‌ است.[]

خونستان

پروژه‌ای از حنانه حیدری

آنچه در هنرِ امروز جزئی جدایی‌ناپذیر از آثارِ خلق‌شده به حساب می‌آيد، وضعیت/موقعیتی‌ است که هنرمند در آن، اثر خود را تولید و ارائه می‌کند. در این حالت هنرمند از بستر زيست روزانۀ خود تغذیه کرده و در بهترین حالت آن را در همان بستر ارائه می‌دهد. آثاری که در شهر خلق می‌شوند ناگزیر از نابودی و یا جابجایی‌اند. تنها آنچه می‌تواند حیات این آثار را حفظ کند مستند‌سازی توسط دوربین است؛ و در نهایت، با انتشار این مستندات در فضای عمومیِ مجازی، نظیر شبکه‌های اجتماعی، تکثیر شده و باقی می‌مانند. دیوار‌نوشته‌ها نیز از همین اصل پیروی می‌کنند. تصاویر و نوشته‌ها اغلب توسط شهرداری‌ها حذف، سانسور و منهدم می‌شوند. ابژه‌هایی که تعمداً جا‌ گذاشته يا جاسازی شده‌اند، اگر توسط شهرداری و یا خود مردم نابود نشوند، از جایی به جای دیگر منتقل شده و مفقود می‌شوند!

کتاب «خونستان»، آرت بوکی 1 تک نسخه‌ایست که توسط حنانه حیدری در ایستگاه اتوبوسی در خیابان ولیعصر ارائه شد. او در صفحۀ اینستاگرام شخصی خود از علاقه‌مندان دعوت کرد تا برای بازدید از این اثر رأس ساعت شش‌و‌نیم عصر در محل حاضر باشند.


ايدۀ اين کتاب در ذهن هنرمند پس از اعتراضات تیر ۱۴۰۰ در خوزستان2 و در پی اين پرسش شکل گرفت که چطور يک ويديو يا محتوای تصويری که عمر کوتاهی در میان خیل تصاویر گذرای هرروزۀ منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی دارد، می‌تواند ماندگار باشد و باز به بستر خود یعنی خیابان و همان مکانِ تولید تصویر/ویدیو بازگردد؟ 

کتاب جاماندۀ هنرمند شاید به یغما برده شود، شاید دست‌به‌دست شود، شاید هر برگه‌اش نصیب یک نفر شود، شاید این‌بار روایت خونستان به جای فضای مَجاز، در فضای ملموس‌تری شکل گیرد؛ شاید، جایی در میان دستان ما.

حنانه در متن کار خود آورده است:

«کتاب خونستان، ساعت ۷ تا ۷:۳۰ ششم مرداد ۱۴۰۰ در محل تولدش ارائه و توسط سه نفر دیگر به جای دیگری منتقل شد.
ویدئوی خونستان ۵ مرداد گرفته شد و حالا در قالب یک کتاب، در جايی دیگر، پیش افراد دیگری زیست می‌کند.
چطور یک ویدئو می‌تواند عمری بیشتر از چند ثانیۀ اینستاگرمی داشته باشد؟
چطور می‌توان نگاه را به خیابان برگردانْد؟ به همان ایستگاهی که در آن می‌نشینیم. چطور می‌توان تصویر شد برای دیگری؟
سعی کردم تصویر باشم.»

حنانه حیدری (متولد ۱۳۷۷) هنرمند مستقلی است که در رشتۀ طراحی گرافیک در دانشگاه هنر تهران تحصیل کرده است. او در حال حاضر در وین(اتریش) مستقر است و با انواع مختلفی از رسانه‌ها از جمله عکس، آرت‌بوک و هنرهای ویدئویی کار می‌کند. آثار حنانه درواقع عکس‌محور هستند، اما او ارائۀ جایگزین آثار خود را، به‌ویژه در فضاهای عمومی و شهری، یکی از دغدغه‌های اصلی خود می‌داند.

پانوشت

  1. art book[]
  2. در ۲۴ تیر ۱۴۰۰ از شهرهای مختلفی در استان خوزستان  سلسله اعتراضاتی آغاز شد و به چندین استان دیگر  با موضوع بی‌آبی خوزستان گسترش یافت. عمدهٔ این اعتراض‌ها در شهرهای اهواز، هویزه، شادگان، حمیدیه، آبادان خرمشهر، بستان، سوسنگرد، دزفول و ایذه روی داده و به استان‌های دیگر از جمله تهران، کرمانشاه، اصفهان، بوشهر، لرستان، کردستان، آذربایجان شرقی، خراسان شمالی و البرز گسترش یافته‌است. در این اعتراضات بر اثر شلیک مستقیم و پرتاب گاز اشک‌آور نیروهای امنیتی به سمت معترضان تعدادی زخمی و کشته شدند.  پس آن مطالبات معترضان و شعارها سیاسی و علیه نظام جمهوری اسلامی افزایش یافت و در نهایت با سرکوب‌های شدید روبه رو شد.[]

معادله برعکس

مروری بر آثار پندار نبی‌پور در فضای عمومی

«هشت – نُه سال پیش بود؛ دورۀ ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد داشت تمام می‌شد؛ اوضاع کشور به‌شدت افتضاح بود و برای همۀ تصمیم‌های زندگیم بین دوراهی بودم؛ ماندن در ایران و فرار نکردن و ساختن وضعیت، یا رفتن! ازدواج‌کردن یا نکردن! فوق‌لیسانس خواندن در دانشگاه آزاد یا پشت کنکور ماندن و… در حال رانندگی بودم و به همه‌چیز داشتم فکر می‌کردم و به دوستم که در ماشین کنارم نشسته بود غرغر می‌کردم… جمعه بود و نم بارانی هم می‌آمد. یادم است که جلویم را خیلی خوب نمی‌دیدم و به سمت گالری محسن حرکت می‌کردم، و طبق معمول داشتم خیابان اول را خلاف می‌رفتم که چشمم به تابلوی ورود‌ممنوع خورد که رویش نوشته بود «نگران نباشید»! جا خوردم. به دوستم گفتم تو هم تابلو را دیدی؟ گفت نه! دور زدم که پیدایش کنم، ولی نتوانستم! این‌قدر فشار رویم بود که واقعاً فکر می‌کردم توَهم زده‌ام و الهام غیبی شده است! این [ماجرا] خیلی در ذهنم ماند. تا اینکه چند سال بعد، زمانی که خانۀ یکی از دوستانمان بودیم، پسری را آنجا دیدم. مابین صحبت‌هایش شنیدم که: «امشب پرواز دارم، آخر وقت با امیر می‌ریم این‌ها رو می‌زنیم و از همون‌جا می‌ریم فرودگاه…» نظرم جلب شد؛ و ادامه داد: «… سر اون «نگران نباشید‌»ها که مشکلی پیش نیومد برامون، حالا امیدواریم این دفعه هم چیزی نشه…» خنده‌ام گرفته بود. هم خوشحال شده بودم که: آه چقدر دنیا کوچک است! و [تمام این مدت]، چقدر کارش روی من تأثیر گذاشته بوده؛ از طرفی ناراحت بودم که کاش نمی‌فهمیدم این کار کسی است، و همان‌طور مبهم و جادویی در ذهنم باقی می‌مانْد!! 

آنچه روایت شد تجربۀ عینی یکی از افرادی است که با پروژه‌ای با نام «بکن و نکن» مواجهۀ مستقیم داشته است؛ پروژۀ «بکن و نکن» مجموعه‌ای از پروژه‌های مبتنی بر مداخلات شهریِ پندار نبی‌پور است که به‌همراه امیرعلی گروسیان در سال‌های ۱۳۹۱ و ۱۳۹۲ در تهران انجام شده‌ است. این مجموعه که تا کنون دو سری از آن اجرا شده است، شامل گزاره‌های کوتاه و ساده‌ای‌‌ است که به مردم می‌گویند چه کاری انجام دهند و چه کاری نباید انجام دهند؛ چیزی مانند کاری که یک تابلوی راهنمایی‌و‌رانندگی انجام می‌دهد. این جملات، به‌نوعی، واکنش به نگرانی‌های موجود در جامعه است، با این هدف که این شکل از گزاره‌های دستوری و مستقیمْ تسکین‌دهنده و یا گه‌گاه وحدت‌بخش، و یا شاید موجب آرامش برای مخاطبان تصادفی این کار‌ها در سطح شهر باشد.اولین تلاش پندار نبی‌پور و امیرعلی گروسیان، در طی بازدید سال ۱۳۹۱ در تهران اتفاق افتاد. پندار که در سال ۱۳۹۰ ایران را ترک کرده بود، پس از بازگشت یک سالۀ او در اردیبهشت ماه، پروژۀ «بکن و نکن» را شروع کرد. «نگران نباشيد!» نخستین شعاری بود که آنها برای اولین سری از تابلو‌های مورد نظرشان انتخاب کردند. از نگاه پندار در بازۀ زمانی کوتاهِ غیبت یک ساله‌اش در ایران، تغییرات به‌وضوح بیش‌از پیش دیده می‌شد و به‌شدت نگران‌کننده بود. انتخاب گزارۀ «نگران نباشيد» به روح مضطرب و ناامید جامعه، به‌دليل اوضاع بد اقتصادی و سياسی‌ ايران در آن زمان برمی‌گشت. این جملات بر روی تابلو‌های ایست در سه مکان مختلف تهران، در شب، نصب شدند. آنها سال ۹۲ پیام دیگری را مطرح کردند که می‌گفت «انسان باشيد!».

آنچه به‌نظر می‌رسد، حساس‌شدن بر رفتارهای روزمره و عادات جمعی و به‌پرسش‌گرفتن ذات معامله و تبادل، موضوعات محوری آثار پندار نبی‌پور است. گاه جلوی درِ توالت می‌ایستد و سعی می‌کند در ازای دادن پنجاه سِنت، کسانی را که می‌خواهند از آن استفاده کنند، منصرف کند و گاه در خیابان يا مترو يا… از عابرین می‌خواهد برایش جوک تعریف کنند تا جوک‌هایشان را بخرد؛ برای هر جوک بيست سنت!

پندار توضيح می‌دهد: «در فوریۀ سال ۲۰۱۲ در ایستگاه مرکزی آرنهم، با هدف مداخلۀ عمومی با استفاده از شوخی حول مفهوم اقتصاد به‌عنوان ابزاری برای تجارت بشریت، سعی کردم جوک‌هایی را از افراد ایستگاه، هرکدام به قیمت بيست سنت بخرم. برای شروع دیالوگ با آن‌ها، از ایشان پرسیدم آیا جوکی برای فروش به من دارند؟ بعد از اولین تلاشم برای این پروژه، تصمیم گرفتم از زاویۀ دیگری این پروژه را ادامه دهم. این‌بار، در مارس ۲۰۱۲، به‌جای مراجعه به مردم برای درخواست جوک، در ایستگاه مرکزی اوترخت، با تابلویی در دست ظاهر شدم که روی آن نوشته شده بود «برای گوش دادن به هر جوکِ شما ۲۰ سنت به شما پرداخت می‌کنم».

او با ظاهری که به‌وضوح مشخص است که مهاجر است، جلوی مردم را می‌گیرد و از آنها درخواست عجیبی می‌کند: «به من جوک می‌فروشید؟». شاید با اولین برخورد ما را یاد تکدی‌گری بیاندازد، اما معادله کاملاً برعکس است. او به شما چیزی نمی‌فروشد و درخواست پول نمی‌کند، بلکه از شما چیزی را می‌خرد، آن هم چیزی که موجودیت فیزیکی ندارد و صرفاً بخش اندکی از اندوختۀ ذهنی شما است، که شاید در اغلب موارد حتی فضای کمتر و جایگاه کم‌اهميت‌تری را، به‌نسبت اطلاعات اساسی دیگر، در ذهن شما اشغال می‌کند؛ و در ازایش به شما پول می‌دهد!

از طرف دیگر شما را به‌کار می‌گیرد تا در حین گذراندن روزمرگی، لحظه‌ای بایستید و ذهنتان را شخم بزنید، جوکی را پیدا کنید، به او تحویل دید و در ازای کاری که برایش انجام می‌دهید دستمزد دریافت کنید. با هر کدام از این نگاه‌ها که اثر را بخوانیم، شايد خوانش متفاوتی از آن را داشته باشيم، اما آنچه که مهم است این است که پندار نبی‌پور به روزمرگی شما وارد می‌شود و تلنگری می‌زند و می‌رود.

ممکن است پندار هرکجا که باشد، در هر لحظه دست در جیبش کند و هر رفتار شما را، حتی خصوصی‌ترین آن را معامله کند! شما وارد این معامله می‌شوید؟

پندار نبی‌پور هنرمند و کیوریتور مستقل ساکن روتردام هلند است که عموماً با مجسمه‌های تعاملی و ویدئو کار می‌کند. فارغ‌التحصیل از رشته‌های گرافیک، نقاشی و مجسمه‌سازی از هنرستان تجسمی، دانشگاه علم و فرهنگ، دانشگاه هنر تهران در ایران، و پژوهش هنر از دانشگاه آرتز(ArtEZ) در هلند است. نبی‌پور علاقه‌مند به وضع موقعیت تعاملی در آثار خود و کار‌کردن با موضوعات اجتماعی و سیاسی با مایۀ ادبی، خاطره، شعور عمومی و طنز است.

او از سال ۲۰۲۱ در دانشگاه ویلم دِکونینگ1 در رشته‌ای بینارشته‌ای، به نام Autonomous Practices، فعالیت خود را آغاز کرده و در این دپارتمان، گروه درسی «عمومی و خصوصی»2 را تدریس می‌کند که در بخش اعظمی از آن به مداخله در شهرمی‌پردازند و به‌دنبال نوعی درجه‌بندی میان مفهوم خصوصی و عمومی هستند.

این مصاحبه در سال ۱۳۹۹ انجام شده است.

منبع

سایت رسمی پندار نبی‌پور

مصاحبه‌

پانوشت

  1. Willem de Kooning Art Academy[]
  2. Public and Private[]